🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت هفتاد و شش :
داوود:
رسیدیم به جایی که برادرم واسه همیشه باید اونجا باشه!
قلبم درد میکرد ولی اهمیتی بهش نمیدم تا علی با خبر نشه
آروم آروم رفتم دونه دونه قبر ها رو نگاه انداختم....
علی زودتر از من رفت من آروم تر جلوی به قبر نشسته بود و اشک هاش جاری شده بود.....
چشم از علی گرفتم و به قبر دوختم:)
شهید گمنام!
باور نمیتونم کنم!
این زیر داداش منه؟
قلبم بیشتر از قبل اذیتم میکنه
ولی نمیخوام اولین باری که بعد از تموم اون ماجرا ها اومدم پیشش رو زود تموم کنم!
باید ازش محافظت میکردم🥲
نتونستم!
نشستم بقل مزارش.....
چجوری باید بقلش کنم؟
به خاک حسودیم میشه میتونه تا آخر عمر داداشمو تو بقل خودش نگه داره
کاش آخرش اینجوری نمیشد:)
کاش من الان اون تو بودم و تو بیرون بودی رسول
رسول یادته بهت گفتم بدون تو دووم نمیارم
یادته؟
نه اگه یادت بود الان تو بقلم بودی
ولی داداش غمت نباشه بهت قول میدم تا آخرین روزی که زندم تلاش کنم تا انتقامت رو از اون کاترین بگیرم شده میکشمش شده دستگیرش میکنم!
ولی داداش قول میدم انتقامت رو بگیرم بعد بیام پیشت🥺🥺
رسول دعا کن بتونم بدون تو دووم بیارم😭💔
راوی:
هوا رو به تاریکی میرفت.....
صدای اذان در مزار شهدای خلوت از قبر ها عبور میکند از اسم شهدا میگذرد و پخش میشود....
در گوشه ای ؛ ماه از پشت ابر بیرون مانده!
و چشم هایی که خیره به نام قبری هستند که برادری با آرامش درونش به اوج رسیده....
علی:
با داوود راه افتادیم سمت اداره
هر چی اصرار کردم برسونم خونشون زیر بار نرفت!
شیشهی ماشین رو تکیه گاه سرش قرار داده و گوشش به مداحی مورد علاقش و ذهنش پیش برادرش بود!
میخونه اسمت رو چقدر عاشقونه
هر کی داره از حق نشونه
اسمت نمک سفره امونه
من عاشقتم خدا میدون
عشقت برکت خونمونه
اسم تو شیرینیه اذونه
پایان پارت ۷۶
ادامه دارد.....
پ.ن.پ و منی که سر این پارت به حال داوود گریم گرفت:)
پ.ن.پ به خاک حسودیم میشه چون تا آخر عمر میتونه تو بقل خودش نگهت داره!
۱_🌸🌸
۲_ ببخشید دیگه😁😂
۳_ ببخشید نتونستم یه پارت دیگه بزارم😔
۴_ شاید
۵_ هر وقت تونستم ۲ تا پارت میدم حالا شاید بعدازظهر یه پارت دیگه بدم البته اگر بتونم 😊
۶_ 😂😂 پاک تصوراتت بهم ریخت درسته؟
۷_ ببخشید بیشتر اوقات نمیتونم ولی اگر حالا امروز بتونم شاید یکی دیگه بزارم.
۸_ الان میفهمی😁
۹_ 😂😂😁😁
۱۰_🤷♀🤷♀🤷♀
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سی_و_هشتم
#امین
احتمال داره بخاطر ضربه ای که به سرش برخورد کرده خون توی یک قسمت از سرش لخته شده باشه😣 و این خیلی خطرناکه مخصوصا اینکه الان یک ماه از ماجرا میگذره و این خطر بیشتر میکنه😓
#داوود
سریع دستمو گرفتم به دیوار ، حالم اصلا خوب نبود .
انگار یک لحظه جون از پاهام رفت اما تا اومدم بیوفتم امین از پشت گرفتم .
#امین
دا..داوود ..خ.خوبی😥
#داوود
امین یعنی چی میشه 😰
حالش خوب میشه 😖
همش تقصیر منه اگر این سردرد هاشو ندیده نمیگرفتم اینجوری نمیشد😭
امین الان اگر اینی باشه که تو میگی باید چیکار کنه😣
وایی به آقامحمد چی بگم .
به سعید فرشید چطوری بگم😓
#امین
چرا خودتو مقصر میدونی .
تو که از پزشکی چیزی نمیدونی ، که بفهمی رسول چشه😓
انشاالله که همه ی حرفای من غلط باشه و این فقط بخاطر خستگی باشه اما گفتم باید سی تی اسکن بده.
بعدم حرفای من فقط یه احتماله.
نگران آقامحمد و بچه ها نباش من خودم بهشون میگم .
الان تو برو رسولو راضی کن که بیاد بریم بیمارستان.
ولی از این ماجرا چیزی بهش نگو .
یه دلیلی دیگه بیار.
چون شاید اصلا غلط باشه .
بهش بگو امین گفته باید از سرت عکس بگیری که اگر سرت ضربه خورده دکتر برات دارو تجویز بکنه.
#داوود
با..باشه😥
بعد اینکه امین رفت ، آب دهنمو قورت دادم.
نفس عمیقی کشیدم و بسم اللهی زمزمه کردم برای اینکه چیزیو لو ندم. رفتم داخل اتاق .
رسول تکیه داده بود به تخت و به یک نقطه خیره شده بود.
انگار منتظر من بود چون تا رفتم تو شروع کرد😐
#رسول
این امین کجائههه .
این سرم تموم شده .
نگاه کن .
نگاهی به دستش کردم سرم رو از دستش کشیده بود و سرم خالی بود .
ساکت شو ببینم ، کل سایتو گرفتی رو سرت 😠
بلند شو بریم بیمارستان.
#رسول
بیمارستان دیگه چرااا😫
من حالم خوبه .
#داوود
تو فکر کن از دستت عصبیم میخوام ببرمت بیمارستان بستریت کنم ، یه چند روز از دستت راحت بشم😒
#رسول
من که پسر خوبیم ، دلت میاد😢
#داوود
بلند شو مسخره بازی نکن امین گفت باید از سرت عکس بگیری که اگر سرت چیزیش شده دکتر برات دارو تجویز کنه .
بلند شو.
#رسول
تورو خدا بزار برم کلی کار دارم 😣
بخدا سرم درد نمیکنه .
#داوود
یا بلند میشی یا آقا محمدو صدا میکنم.
#رسول
آقا محمد 🙁
اصلا مگه آقا محمد ترسناکه که من ازش بترسم برو صداش کن هر چیزی میشه میگه آقا محمد رو صدا میکنم .
اهههه😒
داشت واقعا میرفت سمت در که آقا محمد رو صدا کنه .
آب دهنمو قورت دادم سریع صداش کردم😲
داوود باشه باشه غلط کردم بیا بریم فقط جواب آقا محمد رو باید خودت بدی 😏
#داوود
چیشد پس میگفتی نمیترسم😏
بلند شو ،خیالت راحت اجازتو امین میگیره 😏
اومد حرف بزنه ، جلوی دهنشو گرفتم بعد دستشو گرفتم و کشیدم دنبال خودم .
رفتم پارکینگ رسول سوار شد میخواستم برم که آقا محمد صدام کرد .
#محمد
داوود داوود وایسا منم بیام .
رسول رفت عقب من نشستم جلو .
بلاخره بعد کلی کلنجار رفتن با رسول که حالش خوبه و اینا . داوود حرکت کرد.
هوفففف😤 چه کله شقه این بچه .
تو فکر بودم که با ترمز ماشین سه متر پریدم.
چی میکنی داوود 😠
#داوود
هیچی اقا رسیدیم😁
#محمد
اینجوری ترمز میکنند.
من رسولو میبرم تو هم ماشینو قفل کن و بیا.
#داوود
چشم😁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کله شق😂
بچم از آقا محمد میترسه😂
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت دهمین اختر تابناک آسمان و امامت امام هادی (ع) مبارک باد❤️