🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت هفتاد و هفت :
علی:
رسیدیم اداره....
باید جای کسی کار کنم که جاش خالیه:)
داوود:
با کلی زور و بدبختی بالاخره علی راضی شد بیارتم سایت....
کارا عقب بود باید میشستم اون کاترین از خدا بی خبر که داداشمو ازم گرفت رو پیدا کنم
به همه سلام دادم و رفتم پشت میزم نشستم
همه تعجب کردن ولی اهمیتی ندادم
درسته مثل رسول بلد نبودم با کامپیوتر کار کنم ولی یه چیزایی بلد بودم ....
شروع کردم گشتن باید دوربین هک میشد که من بلد نیستم🥲
پاشدم و علی رو صدا کردم اومد کمکم
مثل رسولم مخه
همچیو بلده!
کاش بود ببینه چه جوری علی داره کمکم میکنه:)
علی واسم هک کرد و رفت سراغ کاراش
منم شروع کردم عقب و جلو کردن فیلماو.....
نمیدونم تو خاطرات خودم و رسول بودم یا دنبال قاتلش!
سعید:
بعد از کلی مصیبت یه آرامش نصبی به سایت برگشته!
البته که باید بگم دیگه شور و هیجانی واسمون نمونده
با دیدن داوود پشت میزش خشکم زد!
اینجا چیکار میکنه پشت میزشه چرا
علی اون دور و برا بود رفتم سمتش و یه بقل مهمونش کردم
سعی کردم بحث رسول رو وسط نکشم تا حالمون بد نشه
البته بدتر از این!
+علی داوود چرا اینجاس چرا پشت میزشه؟
-جایگزین رسول شده دیگه کله شقه مث خودش🤦♂
هیچی ظهر مرخصش کردم ببرمش خونشون با زور گفت بریم سر مزار رسول بعد از اونجا خواستم ببرمش کلی غر زد سرم که بریم سایت 🥲
+اها
-بدجوری هم تو کارش غرق شده یکم از من کمک خواست بعدش خودش انجام داد کارش خوبه فکر نمیکردم انقدر بلد باشه الان فک کنم ۳ ساعته پشت سیستمه
فک کنم متوجه گذر زمان نیس🥲
+باشه تو مراقبش باش من تازه ت میم تموم شده برم یکم استراحت بعد میام کمکت ❤️
-ممنون داداش💜
راوی:با این حرف علی از چشمان سعید گلوله اشکی پایین میریزد تنها کسی که تو سایت بهش داداش میگفت رسول بود:)
پایان پارت ۷۷
ادامه دارد.....
پ.ن.پ میشه یکم به فکر من باشی؟
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_سی_و_نهم
#محمد
رسولو بردم بخش سی تی اسکن .
بردنش داخل اتاق.
منم نشستم روی صندلی با چیزایی که امین گفت استرس و نگرانی خوره جانم شده بود .😞
توی فکر بودم که داوود کنارم نشست نگاهی بهش انداختم نگرانی توی چهرش موج میزد.
داشتم با دستام ذکر میگفتم که دکتر اومد بیرون .
سریع رفتم سمتش.
#محمد
آقای دکتر چیشد ؟
#دکتر
فعلا چیزی معلوم نیست .
عکس رو باید ببرم کمیسیون پزشکی .
#محمد
جوابش کی میاد؟
#دکتر
تا شب جوابش میاد.
ولی با احتمالاتی که ممکنه وجود داشته باشه باید تا موقعی که جواب کمیسیون میاد بستری باشه
#محمد
😢ممنونم
#دکتر
خواهش میکنم☺️
دکتر از کنارم رد شد .
رسول اومد بیرون .
انگار حالش خوب نبود.
رنگش زرد بود .
رفتیم سمت بخش ، بزور نشست روی صندلی اما راضی نشد براش سرم بزنند.
رسول که موقعیت خوبی پیدا کرده بود دراز کشید تا بعد از دو روز خستگی کمی استراحت بکند.
داوود وارد اتاق شد و رسولو به حرف کشوند.
#داوود
به به بازم که تو پات به اینجا باز شد 😂
#رسول
😐 تو پامو باز کردی ، آخه من هیچیم نیست😢
#داوود
معلومه .
خودتو تو آینه نگاه کن .
مثل زرد چوبه زدی .😶
الانم اینهمه با من بحث نکن .
#رسول
تو بحث رو شروع کردیا😐
خدایا منو از دست این دهقان نجات بده 😫
#داوود
رسول میام میزنمتا هنوز به من گفتی دهقان😠
#رسول
😅
#محمد
یه دقیقه ساکت شید فکر کنم باید چکار کنم. 🤔
اها اها باید زنگ بزنم به سعید بهش خبر بدن کارا هم بسپارم به علی .
#رسول
بازم علی😖 مگه من چمه😞
#محمد
تو چیزیت نیست کله شقی
#داوود
دقیقا 😂
#محمد
مزه نریز بلند شو زنگ بزن سعید
#داوود
چشم😬
🌸🌸🌸🌸
کله شقی😐😂
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_چهل
#محمد
داوود رفت بیرون و من و رسول تنها موندیم .
رسول سریع گوشیش رو برداشت و شروع کرد به چک کردن گوشیش .
مونده بودم ، این بچه چقدر بی خیاله .
ما داریم قبض روح میشیم که اتفاقی که امین گفته نیوفته بعد این داره با گوشیش ور می ره😐
خدایا یه عقلی به این بچه بده ، خداوکیلی مثل بچه ۲ ساله میمونه😐
سر هر چیزی لج میکنه .
کله شق کله شق کله شققق🤦♂
#رسول
کی کله شقه😳
#محمد
تو از کجا شنیدی .
بزار ببینم همشو شنیدی 🤯
#رسول
نه بابا ، فقط یکدفعه داد زدید کله شق😂
#محمد
😐 سرت به کار خودت باشه .
#رسول
من که میدونم با من بودید اصلا این تیکه کلامو برای من ساختید ولی باشه😂
#محمد
استغفرالله ربی و اتوب الیه😩
خدایا منو از دست اینا نجات بده🤲
#رسول
امین🤲😂
#محمد
رسوووول😠
#رسول
چشم چشم😅😆
#محمد
بلند شدم برم بیرون که با ضربه ای که به سرم خورد افتادم رو زمین .
یه نگاه به بالا کردم که داوود بالا سرم وایساده بود و داشت سرشو ماساژ میداد.
خدایاااا😫
سریع دستشو برا من دراز کرد و گفت ببخشید.
آخه ببخشید تو به چه درد من میخوره کلم نابود شد یه نگاه به رسول کردم از خنده داشت میترکید😐🤣
فقط بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم .
رفتم توی محوطه یه نفس راحتی کشیدم .
گوشیمو نگاه کردم عطیه پیام داده بود😇
جوابشو دادم گفتم که نمیتونم امشب برم خونه😣
توی فکر بودم که دستی روی شونه ام نشست توی دلم گفتم خدایا این دیگه کیه .
سرمو اوردم بالا دکتر با لبخند ملیحی بالا سرم وایساده بود سری بلند شدم .
#دکتر
کجایید آقای حسنی کل بیمارستان رو دنبالتون گشتم.
#محمد
ببخشید چیزی شده 😰
#دکتر
خیر.
فقط جواب کمیسیون اومده .
میخواستم بهتون جواب رو بگم .
میشه بشینیم .
#محمد
بله ببخشید.
نشستیم روی صندلی .
#دکتر
راستش انگار حدسم درسته.
با عکسی که از مغزش گرفتم ، متاسفانه خون در قسمت راست سر لخته شده .
اگر الان هم زنده است خدا خیلی بهش رحم کرده .
الان خیلی وقته که این خون لخته شده اما ایشون به بیمارستان مراجعه نکرده.
بنابراین باید خیلی زود عمل بشه و خون رو تخلیه کنند .
وگرنه موجب سکته مغزی میشه.
ریسک عمل هم خیلی بالاست .
ممکنه دیگه بهوش نیاد یا تا یه مدت طولانی سردرد های ناگهانی داشته باشه . البته بعد عمل.
#محمد
😰😰😰آقای دکتر خوب میشه 😥
#دکتر
اگر زودتر مراجعه میکردند بهتر بود و این احتمالات وجود نداشت اما همین که دیر مراجعه کردید خطر عملو بالا میبره.
ما تمام سعیمونو میکنیم ، نگران نباشید .
انشاالله تا ۳ ساعت دیگه عمل میشه فقط نیاز به رضایت یکی از بستگانش هست .
#محمد
ممنون دکتر ، چشم به خانواده اش خبر میدم بیان برای رضایت .
دکتر رفت و منو با دنیایی پر از غم ، نگرانی و ترس تنها گذاشت .
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
دنیایی پر از غم و نگرانی و ترس😈