7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ😍
🌱 ما برای خدا مهم هستیم!
👤استاد پناهیان•.
😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
➥𝒅𝒂𝒓_𝒔𝒂𝒎𝒕𝒆_𝒕𝒐𝒐◕͟◕
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ😍
⁉️میدونستی
امامزمانهفتهایدوبارنه...روزیدوبار اعمالمارومیبینه؟!😳
👤استاد رائفی پور•.
#حتماببینید👌
😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
➥𝒅𝒂𝒓_𝒔𝒂𝒎𝒕𝒆_𝒕𝒐𝒐◕͟◕
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامشـ_همیشگیـ
#پارتـ_چهلـ_و_دومـ
#رها
هرچه به آرتین زنگ میزدم جواب نمیداد
سامیار و امیر هم همینطور
کلافه شده بودم
تصمیم گرفتم برم خونه سامیار ببینم چی شده که جواب تلفنای منو نمیدن
سریع آماده شدم و با سرعت حرکت کردم
بعد از بیست دقیقه رسیدم
کلید خونرو داشتم و درو باز کردم و وارد حیاط شدم
به اطرافم نگاهی انداختم
حس عجیبی داشتم
رفتم سمت خونه و داخل شدم
هیچکسو ندیدم
چشمم خورد به قطرات خونی که روی سرامیک ها ریخته شده بود
تو دلم آشوبی بود
نکنه ....
کل خونرو نگاه کردم و خارج شدم
در حیاطو باز کردم برم بیرون که ناگهان کسی جلوم سبز شد
#داوود
پشت میزم نشسته بودم و کارامو انجام میدادم
با سروصداهایی که میشندیم سرمو بالا آوردم
چیزی که میدیدم باور نمیکردم
چشمامو مالیدم تا دیدم واضح تر شه
رسوووول ...
سریع بلند شدم و رفتم سمتش و بغلش کردم
انگار سالهاست ندیدمش
داشتیم یکی یکی باهاش احوال پرسی میکردیم که صدای آقا محمدو شنیدیم
همه به طرفش برگشتیم
آقا محمد رفت پیش رسول و بغلش کرد
بعد از اینکه رسول از بغل آقا محمد بیرون اومد سوالی کرد که باعث شد حال هممون خراب شه
همه سرمونو آوردیم پایین و از آقا محمد و رسول دور شدیم
داشتم از دور بهشون نگاه میکردم
آقا محمد داشت کم کم برای رسول توضیح میداد که رسول یهو خیره شد به جایی
نگاهشو دنبال کردم و چشمم خورد به پوستری که عکس امیر روش بود
چشممو از پوستر کشیدم و دیدم رسول بغل آقا محمده و داره گریه میکنه
آقا محمد هم بهش دلداری میده
بعد از اینکه از بغل آقا محمد بیرون اومد داشت میرفت سمت میزش که حس کردم حالش اصلا خوب نیست
رفتم پیشش و کنارش ایستادم
داشت میوفتاد که از پشت گرفتمش
+ رسول، داداش حالت خوبه؟
با تکان دادن سر گفت خوبم ولی اصلا حالش خوب نبود
نمیتونست نفس بکشه انگار نفس کشیدن براش سخت شده بود
نشوندمش رو زمین
با صدایی که از ته چاه میومد بهم گفت ...
_ آب
سریع رفتم براش آب بیارم
وقتی برگشتم دیدم آقا محمد و بقیه بچه ها دورش جمع شدن
رفتم نزدیک تر و دیدم همینطور پشت سر هم داره سرفه میکنه
لیوان آبو جلوی دهنش گرفتم و تونست یکم بخوره
ولی هنوز سرفه هاش قطع نشده بود
~داوود برو ابراهیمو خبر کن، بدووو
داشتم میرفتم ابراهیمو خبر کنم که یادم اومد ابراهیم امروز شیفت نیست
سریع برگشتم به آقا محمد گفتم ابراهیم امروز شیفت نیست
آقا محمد رفت به آمبولانس زنگ بزنه منم رفتم کنار رسول
دستشو گذاشته بود جلوی دهنش و پشت سر هم سرفه میکرد
نفس هاش به شماره افتاده بود
برای اینکه بتونه بهتر نفس بکشه دستشو از جلوی دهنش برداشتم که دیدم ....
پایان پارت چهل و سوم😈
ادامه دارد...
نویسنده:ف.س
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی ممنوع ❌
خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
بچها فردا سعی کنید حتما راهپیمایی شرکت کنید✊🏻🇮🇷😎
ما باید بهشون نشون بدیم که ایران و مردمش با اقتدار تمام پای این نظام و کشورشون وایستادن و در هرشرایطی پاپس نمیکشن💪🏻🇮🇷
ما دهه هشتادیا و تماممم دانش اموزان و دانش جویان... دست در دست هم،کنارهم باید بهشون نشون بدیم که تا اخرش پای کشورمون هستیم و هیچکس نمیتونه با هرنقشه و حیله ای ایرانو خراب کنه و به ناکجااباد بکشونه😏
ما نمیزاریم خون شهدایی که دادیم پایمال شه(:
فردا میبینمتون رفقا✌️🏻😉
#روز_دانش_آموز
#لبیک_یا_خامنه_ای
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
حق ترین کلیپ هفته👌🏻
مُشتی اوباش….🤦🏻♂️
🔻 @seyyedoona