eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
497 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام رفقا😍 امیدوارم خوب باشید❤️ امشب با پارت موافقید!😉 منتظر پارت جدید رمان ارامش همیشگی باشید...☺️
خب بریم سراغ پارت پنجاه♥️((:
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_چهل_و_نهم #داوود پشت می
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ بعد از اتمام جلسه بلند شدم و با اقامحمد و داوود رفتیم اتاق بازجویی درو باز کردیم و وارد شدیم دونفر پشت سیستم ها نشسته بودند که با ورود ما بلند شدند و سلام کردند یکی از انها مرتضی و دیگری مهدی بود مهدی گفت:ده دقیقه ای میشه که متهم نشسته توی اتاق. اقامحمد رو کرد سمتم و گفت:خداکنه امروز مسخره بازیاشو تموم کنه؛ یک هفته میشه داره حرفای چرت و پرتشو تکرار میکنه!. رسول جان، از اینجا به بعدشو میسپارم به خودت؛ توکلت به خدا باشه و هرطور که میدونی نتیجه میده انجام بده و معطل نکن... اصلانم نگران نباش؛ اگر امروزم نشد اشکال نداره بالاخره خودش کم میاره و کوتاه میاد. بسم الله بگو و برو تو. ولبخند امیدوارانه ای که روی لبش نقش می‌بندد _چشم اقا من سعیمو میکنم اونطور که باید بشه، بشه(: داوود چشمکی میزند و می‌گوید:برو داداش تو میتونی.. لبخند دندون نمایی میزنم و به طرف در قدم برمی‌دارم با صدای باز شدن قفل در نفس عمیقی میکشم و وارد اتاق میشوم آرتینو میبینم که دست‌هایش‌را روی میز گذاشته و سرش‌را مابین دست‌هایش قرار داده کمی سرش را بالا می‌آورد و سرتاپایم را برانداز می‌کند چشمم که به چشمش می‌خورد یکهو تمام صحنه های شکنجه و خاطراتی که از قبل از آن اتفاق داشتم از جلوی صورتم عبور می‌کند و حالم دگرگون ‌می‌شود سعی میکنم خودم را از آن حال و هوا دور نگه دارم خشم و نفرت در چشمانش موج می‌زد دست‌هایش می‌لرزد و حس میکنم که سردش‌ است به سمتش می‌روم و پشت صندلی‌اش می‌ایستم و دستانم را روی شانه ‌هایش می‌گذارم _سردته؟!میخوای بگم برات لباس گرم بیارن؟ کمی مکث می‌کند و سوالم را در ذهنش تحلیل می‌کند و بعد که انگار تازه متوجه شده سرش را با شتاب به سمتم می‌چرخاند و سریع می‌گوید: نه نه خوبه! گرمه! +خب خوبه از پشت صندلی کنار می‌روم و کاغذ و خودکاری را جلویش می‌گذارم. +هرچی میدونی‌بنویس.اسم و فامیل و رنگ و شهر و کشور و غذا و میوه رو ما تو بچگی بازی می‌کردیم؛ اما الان شما بازی نمی‌کنید و ماهم بازی نمی‌خوریم.کامل خودتو معرفی کن و تمام و کمال برنامه هایی که داشتید رو بنویس راست و درست..متوجهی آقای بهرامی؟ راست و درست! ارتین که از قیافه‌اش میشد فهمید از این وضعیت خسته شده نفس عمیقی می‌کشد و بازدمش را با شتاب بیرون می‌فرستد برگه را می‌کشد سمت خودش و خودکار را برمی‌دارد و سرش را بالای صفحه طرف راست نگه میدارد و تا پایین صفحه برخلاف جهت خطی کج می‌کشد و برعکس.. و ضربدری که روی کاغذ نمایان می‌شود لجوجانه و تقریبا با تن صدای بلند جواب می‌دهد: شما واقعا چی فکر می‌کنید؟ چی از جون من میخوایید؟ ولم کنید بزارید به حال خودم باشم.. خستم کردید هرروز یکی میاد و سوالای مسخره میپرسه و میره. همین! منم صدبار گفتم حرفی با هیچکدومتون ندارم، هیچ حرفی و دستش را محکم روی دهانش می‌کوبد و دیگر هیچ نمی‌گوید می‌روم و روی صندلی روبه‌رویش می‌نشینم. به صندلی تکیه می‌دهم و دست به سینه شروع میکنم به صحبت کردن: که اینطور... پس خسته شدی و میخوای ولت کنیم، درست شنیدم؟! خب اینکه کاری نداره.. راحت میتونی به چیزی که میخوای برسی بیا باهم درست معامله کنیم که دوسر سود داره شما کارهایی که ما ازتون میخواییم انجام میدید و در عوضش ما آزادت میکنیم به قول خودتون ولت میکنیم.. ها !نظرت؟ با همکاریت ماهم قول میدیم از دادگاه بخواییم توی مجازات بهت تخفیف بده +تخفیف؟! _بله تخفیف +ولی من ازادی کامل میخوام _شما کاری که ما میگیم بدون دردسر انجام بده و باهامون همکاری کن ماهم قول میدیم ی کاری براتون بکنیم کمی در فکر فرو می‌رود و حس میکنم کم اورده +ولی.. _چیشد؟ بعد از مکثی کوتاه می‌گوید: +من تورو میشناسم، تو همونی هستی که رها گروگانت گرفته بود.. قیافه ی مظلومی داری و از همون اول به دلم نشستی ولی این وسط از ی چیز باید مطمئن شم _از چی؟ +بعد از اینکه اطلاعاتو بهتون دادم باید قول بدید از نظر جانی در امنیت کامل باشم میدونید که... در همین حال که من اینجام خیلیا هستن اون بیرون دنبالمن و زمانی که پیدام کنن دخلمو میارن باید از این جهت بهم قول بدید که اتفاقی برام نیوفته.. _شما خیالت راحت باشه و اصلا به فکر اون بیرون نباش 'کاغذ جدیدی را جلویش گذاشتم' حالا هرچی میدونی از همون اول اولش این تو بنویس و چیزیو از قلم ننداز البته میتونی تو سلولت هم بنویسی به ساعتم نگاهی انداختم و از جام بلند شدم _از همکاریت ممنونم و فعلا تنهات میزارم تا بتونی کامل و دقیق بنویسی قدم اول را که برمی‌دارم ناگهان سرگیجه ای به سراغم می‌آید دستم را به میز تکیه میکنم و دست دیگرم را روی سرم می‌گذارم اتاق دور سرم می‌چرخد چشمانم را می‌بندم و زیر لب ذکر میگویم کمی که بهتر شدم آرام به سمت در حرکت میکنم و با باز شدن قفل در داوود را میبینم که با سرعت به سمتم می‌اید
روی صندلی می‌نشینم و آقامحمد کنارم اقامحمد به داوود می‌گوید یک لیوان آب برایم بیاورد +خوبی رسول؟ چی شد یهو؟چرا اینجوری شدی؟ _خوبم آقا، ی لحظه سرم گیج رفت.. +صبحانه خوردی؟ _راستش... نتونستم +یعنی چی رسول!؟؟؟تو که از وضعیت خودت خودت خبر داری.. تازه سرپا شدی چرا به خودت نمیرسی!! _امروز صبح رویا عجله داشت رفتم رسوندمش، وقت نکردم صبحانه بخورم شرمنده +شرمندگیت به درد من نمیخوره.. تو داری با این بی احتیاطی هات به خودت اسیب میزنی؛ میفهمی!؟ ما نگرانتیم رسول.. یکم به فکر خودت باش _چشم اقا بار اخرمه دیگه تکرار نمیشه داوود با یک لیوان آب به طرفم می‌اید و لیوان را دستم می‌دهد میگیرم و میخورم تا کمی از حالم بهتر شود =خوبی داداش؟ _خوبم نگران نباش(: +راستی رسول کارت عالی بود.. حرف نداشت.. زود رامش کردی افرین بهت =دیدی گفتم تو میتونی _نوکریم کاری نکردیم که انجام وظیفه بود قربان و صدای خنده ای که در فضای اتاق پخش شد بلند شدیم و از اتاق رفتیم بیرون رفتم استراحتگاه و یکم خوراکی از یخچال برداشتم و خوردم صدای زنگ گوشیم بلند می‌شود ازجیبم بیرون می‌اورم صفحه گوشیرو نگاه میکنم پایان پارت پنجاهم🤫— ادامه دارد . . . نویسنده:F.H ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌ کپی ممنوع❌ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @romangandoi
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظراتتون::❤️🙃 https://harfeto.timefriend.net/16714740754412 @shine_135
یکم نظر بدید لطفا انرژی بگیرم برای نوشتن پارتهای بعدی🙃❤️🙁
۳ نفر تا ۴۰۰ تاییمون..((:
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی کار نگهداریِ داداشای دوقلو به آبجیای دوقلو سپرده میشه 😍 اخییی گوگولیا🤤❤️😂 😋