eitaa logo
مشکات !
102 دنبال‌کننده
1هزار عکس
87 ویدیو
0 فایل
مولانا: پس زخم‌هامان چه؟ شمس: نور از میان همین زخم‌ها وارد می‌شود... . .
مشاهده در ایتا
دانلود
؛
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه. ترجیح من سکوت نیست، من ترجیح ِسکوت هستم. دیگر نه وقتی بحث می‌شود نظری می‌دهم نه اصلا بحثی را شروع می‌کنم. نه حتی چیزی را می‌نویسم. فقط سکوت، این حجم پرهیاهو همراهم است. ترجیح می‌دهم بیشتر بخوانم، بیشتر از اینکه بخواهم کسی را تفهیم کنم خودم را تفهیم کنم. مگر خودم چه می‌دانم که از دیگران انتظار دارم؟ هیچ‌. و شمس می‌گفت که هیچ مرتبه‌ی بلندی‌ست. پس حتی هیچ هم نیستم و نیستم و نیستی، نیستی. گفت: شوق تو برای ادامه دادن چیست؟ گفتم دیگر اصلا شوقی نیست. تنها می‌خواهم بمانم. برای چه؟ تا روایت کنم. یعنی برای اینکه تنها مادربزرگ قصه‌گو شوی؟ نه. نه مادر می‌شوم، نه مادربزرگ. مگر زندگی چه توفیقی برای من داشت که امید داشته باشم برای دیگری توفیری داشته باشد؟ می‌خواهم برای آیندگان روایت کنم. مردمان آینده روایتگر زنده می‌خواهند نه متن‌ها و نوشته‌های مسموم شده با سانسورها. مردمان آینده حقیقت را می‌خواهند نه سردرگمی ِبرای یافتن حقیقت. همانطور که ما می‌خواستیم. و نیافتیم. ن‌یافتیم؟ نظری ندارم. زندگی به همان آسانی که با بریدن بندی آغاز می‌شود با بریدن بندی دیگر هم تمام می‌‌شود. و تمام می‌شود؟ پس ما چه اثری داریم. اگر تمام مبدا‌ها به مقصدها می‌رسند، اگر تمام آغازها به پایان‌ها و اگر تمام بودن‌ها به نبودن‌ها و اگر تمام یادها مبدل می‌شوند به یادبودها و اگر که بود ِما، باد می‌شود و ما را با خود خواهد برد. و باد ما را با خود خواهد برد؟ پس بهره چه دست و پا می‌زنیم تا اثری از خود در این «شن‌ِ سیالِ زمان» به جا بگذاریم؟ شکسپیر گفته بود: بودن یا نبودن. مسئله این است. من می‌گویم نیست. مسئله فقط بودن است، یا ماندن(؟) باز هم نظری ندارم. گفته بودم این روزها راجع‌به هیچ چیز نظری ندارم. همه‌ی پرسش‌ها که نباید به پاسخی ختم شوند. چرا که «زندگی گاهی هم، زیستنِ پرسش‌هاست»، تا آن‌حد که محیط اطراف دیگر متشکل از سطوح سوال باشد و احجام سوالات. علامت سوال‌های پیچیده و درهمی که به هیچ مفهومِ معلومی ختم نمی‌شوند، درست مثل این کلمات و این نوشته‌ها...[؟]
هدایت شده از پناهِ شعــــر
به قول یه عزیزی؛ حقیر‌ترین خوشحالیِ امسالم وصل شدن اینترنت بود.
درود،
راستش صحبت‌های زیادی برای گفتن دارم
مشکات !
تأسف می‌خورم واسه عواملی که باعثش هستن و هیچ کاری از دستم بر نمیاد.... دلم می‌خواد بشینم با تک‌تک‌ش
دیدم‌ش، کسی رو که باعث عمیقاً تاسف خوردنم در اون زمان شده بود رو.. زبان آلمانی رو فول شده بود، اما هنوز نرفته بود. کسی که اون زمان تمام فکر و ذکرش رفتن بود و مونده بود. و نه تنها مونده بود بلکه.. افسوس، که عاجزم از گفتن برخی چیزها. تنها می‌تونم بگم که من این بار نگرانی، غم و آنچه که بر یک مادر گذشته بود رو از زبون خودش شنیدم، با چشم‌های خودم از تو چشم‌هاش، دیدم.. و از فکر اینکه چه بر سر اونهایی میاد که آشنا یا شخصی رو نداشتن محض میانجی‌گری لحظه‌ای رها نشدم....
من یه مدت میرم و برمی‌گردم همه‌چیز زیر و رو میشه و هربار یادم میره که اینجا ایتا هست. چی به سر چنل ِزییای عاشق‌ترین زندگان آوردین:((((( درد و نفرین بر شما🥲
_
پرنده‌ای که سفر کرده بود، گفت به ابر: تو ای پرندۀ آزاد! به آشیانۀ من گر ترا افتاد گذار، به این نشانه که باغی‌ست در میان قفس به شاخه‌ای که در آن آشیانه‌ای خالی‌ست، سلام من برسان… پدر اگر پرسید، و یا برادرها، بگو که گفت: دلم پر کشد به سوی شما، که گرچه هست در اینجا، افق وسیع و بلند و هر کرانۀ آن باغ و مهلت پرواز ولی نمی‌دانید: که یاد باغچه‌ام آشیانه‌ام -قفسم- مرا ز لذت پرواز بازمی‌دارد. شما نمی‌دانید،-در این دیار غریب- چه حسرتی‌ست، سلامی به آشنا گفتن شما نمی‌دانید، چه حسرتی‌ست، که در خانه انتظاری نیست… _ م. آزرم
و دیگر اینکه؛