مشکات !
تأسف میخورم واسه عواملی که باعثش هستن و هیچ کاری از دستم بر نمیاد.... دلم میخواد بشینم با تکتکش
دیدمش،
کسی رو که باعث عمیقاً تاسف خوردنم در اون زمان شده بود رو..
زبان آلمانی رو فول شده بود، اما هنوز نرفته بود.
کسی که اون زمان تمام فکر و ذکرش رفتن بود و مونده بود. و نه تنها مونده بود بلکه.. افسوس، که عاجزم از گفتن برخی چیزها.
تنها میتونم بگم که من این بار نگرانی، غم و آنچه که بر یک مادر گذشته بود رو از زبون خودش شنیدم، با چشمهای خودم از تو چشمهاش، دیدم..
و از فکر اینکه چه بر سر اونهایی میاد که آشنا یا شخصی رو نداشتن محض میانجیگری لحظهای رها نشدم....
من یه مدت میرم و برمیگردم همهچیز زیر و رو میشه و هربار یادم میره که اینجا ایتا هست.
چی به سر چنل ِزییای عاشقترین زندگان آوردین:(((((
درد و نفرین بر شما🥲
پرندهای که سفر کرده بود،
گفت به ابر: تو ای پرندۀ آزاد!
به آشیانۀ من گر ترا افتاد گذار،
به این نشانه که باغیست در میان قفس
به شاخهای که در آن آشیانهای خالیست، سلام من برسان…
پدر اگر پرسید، و یا برادرها، بگو که گفت:
دلم پر کشد به سوی شما،
که گرچه هست در اینجا،
افق وسیع و بلند
و هر کرانۀ آن باغ و مهلت پرواز
ولی نمیدانید: که یاد باغچهام آشیانهام -قفسم-
مرا ز لذت پرواز بازمیدارد.
شما نمیدانید،-در این دیار غریب-
چه حسرتیست، سلامی به آشنا گفتن
شما نمیدانید، چه حسرتیست،
که در خانه انتظاری نیست…
_ م. آزرم