پرندهای که سفر کرده بود،
گفت به ابر: تو ای پرندۀ آزاد!
به آشیانۀ من گر ترا افتاد گذار،
به این نشانه که باغیست در میان قفس
به شاخهای که در آن آشیانهای خالیست، سلام من برسان…
پدر اگر پرسید، و یا برادرها، بگو که گفت:
دلم پر کشد به سوی شما،
که گرچه هست در اینجا،
افق وسیع و بلند
و هر کرانۀ آن باغ و مهلت پرواز
ولی نمیدانید: که یاد باغچهام آشیانهام -قفسم-
مرا ز لذت پرواز بازمیدارد.
شما نمیدانید،-در این دیار غریب-
چه حسرتیست، سلامی به آشنا گفتن
شما نمیدانید، چه حسرتیست،
که در خانه انتظاری نیست…
_ م. آزرم
من میخوام بگم چقدر زبانها، فارغ از اینکه برای ما قابل فهم هستم، میتونن برای ما قابل درک باشن.
و همین درک کردن گاهی منجر به فهم کلمات و گفتارها میشه، و ناخودآگاه ارتباطهایی بین زبانهای مختلف پیدا میشه که واقعا شگفتانگیزه!
و بنظر من این برمیگرده به لمس احساسات آدمی.
گیرم که بر اساس یک غرور و خودپسندی بیجا، انسانها از فهم حرفها و کلمات هم عاجز شدن، اما اگر همین اشتباه باعث دستیابی ما به گنجینهای عظیمتر، درک کردن احساسات یکدیگر فارغ از هرگونه تفاوت در وجود انسان و زمان وجودیت بوده باشه چی؟
مشکات !
من یه مدت میرم و برمیگردم همهچیز زیر و رو میشه و هربار یادم میره که اینجا ایتا هست. چی به سر چنل ِ
راستش اینجا هنوز برای من هست:))))))