هدایت شده از 𝗆𝖺𝗋𝗂𝗈𝗇𝖺
ای کاش میتونستم هر روز صبح مثل لورلای گیلمور میرفتم کافهی لوک و قهوه میخوردم و باهاش حرف میزدم درباره احمقانهترین موضوعهایی که تو ذهنمه.
کلمات در زبانم نمیچرخند، حق مطلب را آن گونه که باید ادا نمیکنند. پس می نویسم، و یا که پیانو می نوازم، هر احساسی در دلم و هر فکری در ذهنم را تبدیل به یک نت میکنم. و یا گریه میکنم که شاید اشک هایم به جای من سخن بگویند. بعضی اوقات هم با نقاشی سعی میکنم احساسم را به تصویر بکشم. گاهی نمیتوانم کلمه ای برای احساسی که دارم پیدا کنم. تمام لغات جهان را می گردم و باز هم هیچ کلمه ای نمی تواند احساس مرا تعریف کند. و در آخر من غرق در اقیانوس احساسات تعریف نشده ام می شوم، گیج و سرگشته...