بی صبرانه منتظرم با باقی مونده ی انسان های توی زندگیم قطع رابطه کنم.
اره شاید انسان ستیزانه بنظر برسه ولی همینه که هست.
کاش منم ی روز خوب و اکلیلی رو در آینده ی نزدیک تجربه کنم و بیام با ذوق و اکلیل و این چرت و پرتا براتون بنویسم و تهش بگم وای چه روز خوبی بود و فلان.
خسته شدم انقد هر روز شبیه دیروز و پریروز و پس پریروز و یکسال پیش بود.
شاید من زودتر از موعد تبدیل به ی بزرگسال خسته کننده شدم و دیگه قرار نیست همچین چیزایی رو تجربه کنم.
میتونم بابتش دچار غم و اندوه فراوان بشم یا اینکه مثل همیشه Idc.
همیشه انقدر خسته کننده بودم ؟
شاید چون خیلی خسته کننده ام انسان های زیادی اطرافم نیستن،همونایی ام که هستن ایگنورم میکنن.
عجب ماتریکس جالبی.
درباره ش میتونم گریه کنم یا عصبانی باشم یا غم و اندوه بخورم.
بنظرم هیچ کدوم فایده ای نداره،فقط باید بیخیالش بشم.
مثلا اینطوری نیست که بگم من خیلی بدبختم ، نه اصلا اینطوری نیست،فقط اینکه بنظرم یکم خسته کننده ست.
من بعد خوندن پیام مردم در رابطه با اینکه ی روز خوب داشتن و بهشون خیلی خوش گذشته: