برای نپ
توی ذهنم به اون پسر بچه پنجاه تا ضربه ی چاقو میزنم اما در واقعیت نمیتونم اینکار رو بکنم پس تنها با چشمانی نفرت بار بهش زل میزنم و امیدوارم از زمین محو بشود.
_حالت خوبه؟
شت کارما متوجه شده پس با لحنی امیدبخش جواب بده
_عا آره عالیم
چشمانش را باریک میکند
_آها...
مطمئنم باورم نکرده پس سعی میکنم با زل زدن به افق در آن محو بشوم.
پسر بچه به سمت من بر میگردد و در حالی که دختر نازنین عزیزتر از جانم را بغل میکند به من نیشخند میزند.
شاید هم اینکار را نمیکند به هر حال من که میدانم در ذهنش چی میگذرد
توضیحات: تو این داستان تو پدر آیسا هستی و خب از دوس پسر دخترت یعنی آیو متنفری و این موضوع برای همه واضحه حتی خودش
داستان: #Alen_the_ominous_fate
برای لیا
پاهایم را با پاهای ببری ام جایگزین میکنم تا به راحتی روی درخت های جنگل بپرم. مردم روستا باز هم با نگاه های نچندان دوستانشان به من زل زدند پس تصمیم گرفتم از آنجا دور بشوم یکهو متوجه یک موجودی شدم که با دمش شنا میرود
_۱۱۵_۲۸۹_۴۸۹
کلاه دلقک مانندش مانع دیدن صورتش میشود و مطمئنم شمردن را نیز بلد نیست.
یکدفعه میافتد
_اه گندش بزنن چه وقت افتادن بوددسمدسشنحش
نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و با صدای بلند میخندم.
_ چی_ به چی میخندیی قرم#ساق
و یک سنگ برمیدارد و به طرفم پرتاب میکند. تعادلم را از دست میدهم و روی خودش میافتم
_ آههه
_هوی هوی روی من نهه... آخخخ
من را از روی خودش هل میدهد و سرش را میمالد.
_دددد عقده ای لازم نبود سنگ پرت کنی
_ چ به من چی گفتی
از دید دنیل: ع... هعی این وحشی رو ببین با همه در میوفته... باید جلوشون رو بگیرم؟ هممم... نه ولش کن
توضیحات: خب تو با میکو رو به رو میشی و با اون درگیر میشی و دنیل از دعوا و جر و بحث بین شما لذت میبره
داستان: #Alen_the_ominous_fate