برای لیا
پاهایم را با پاهای ببری ام جایگزین میکنم تا به راحتی روی درخت های جنگل بپرم. مردم روستا باز هم با نگاه های نچندان دوستانشان به من زل زدند پس تصمیم گرفتم از آنجا دور بشوم یکهو متوجه یک موجودی شدم که با دمش شنا میرود
_۱۱۵_۲۸۹_۴۸۹
کلاه دلقک مانندش مانع دیدن صورتش میشود و مطمئنم شمردن را نیز بلد نیست.
یکدفعه میافتد
_اه گندش بزنن چه وقت افتادن بوددسمدسشنحش
نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و با صدای بلند میخندم.
_ چی_ به چی میخندیی قرم#ساق
و یک سنگ برمیدارد و به طرفم پرتاب میکند. تعادلم را از دست میدهم و روی خودش میافتم
_ آههه
_هوی هوی روی من نهه... آخخخ
من را از روی خودش هل میدهد و سرش را میمالد.
_دددد عقده ای لازم نبود سنگ پرت کنی
_ چ به من چی گفتی
از دید دنیل: ع... هعی این وحشی رو ببین با همه در میوفته... باید جلوشون رو بگیرم؟ هممم... نه ولش کن
توضیحات: خب تو با میکو رو به رو میشی و با اون درگیر میشی و دنیل از دعوا و جر و بحث بین شما لذت میبره
داستان: #Alen_the_ominous_fate
هدایت شده از IDK (宮殿 Snakes)
سوفیا توی یه ماموریتی چشمشو از دست میده(الهی بمیرم) با اینکه نشون نمیداده واقعا خیلی براش اذیت کننده بوده این داستان، تا یه مدتی که سوفیا درمان بشه هاینریش اصلا نمیره پیشش چون درگیر احساسات متناقضه چون خیلی به احساسات و اینچیزا اعتقاد نداره کلا از زن ها هم خوشش نمیاد خیلی اما بالا هم گفتم تنها زنیه که هاینریش رو عصبانی نمیکنه.
خلاصه ایشون واقعا نمیدونه چجوری زنی که حداقل کمی بهش اعتماد داره رو دلداری بده میگیره با یه خنجر چشم خودشو نابود میکنه(زخمشم که روی صورتش مشخصه) و خب البته چشمش کور میشه و در حد سوفیا نیست اما خب توان برادر همین بود🙏🏽. (سوفیا نمیدونه زخم روی صورت هاینریش کار خودشه اینم ذکر کنم حتی به ذهنشم خطور نمیکنه ، البته که میدونه هاینریش آدمیه که هیچوقت مبارزه هاش به صورتش آسیب نمیزنن خصوصا با وجود مارها اما خب شکش همیشگی میمونه و جوابی نداره)