هدایت شده از "Letters to Mari"
بخش سوم؛
"برشی از داستانیکهوجودندارد"
«بشکنید.. آتش بزنید و بسوزانید هرآنچه میانتان بوده.. و نیست کنید هرآنچه که خواهد بود.. تا رستگار شوید و به شادی دست پیدا کنید.. این مسیر خوشبختی ابدی ماست..»
صدای بم ترسناکی شهر را پر کرده بود. مدام از شادی و زیبایی میگفت، درحالی که صدایش لرزه بر جان آدم میانداخت..
و دسته ای از مردم به فرمانش، دیوانه وار هجوم میبردند به خانه و خانوادهی مردمانی بیگناه.. کسانی که تنها گناهشان تفاوت نژاد و رنگ و فرهنگ بود..
به نظر میرسید که مردم دیوانه شده اند.. چشمانشان سیاه و پوست هایشان به سفیدی میرفت.. شاید درحال خودشان نبودند.. شاید به همین خاطر، تنها به مردم سالم یورش میبردند.. شاید..
.
.
.
شاید کاملیا باید برمیخواست و کاری میکرد.. تسلیم شدن، در مرام او نبود..