جلوی آینه روسری آبیاش را مرتب میکرد. عقبتر که رفت شکم گندهاش توی آینه پیدا شد، دستش را زیر انهنای شکمش کشید و تمامی سختی هایی که کشیده بود تا این شکم تنگ شود و میزبان ماهی های زرین در آینه نقش بست.
همیشه رویای این را داشت که نغمه خنده و گریه کودکی در خانهاش شنیده شود. دوست داشت پنج-شیش تا دختر و پسر قد و نیم قد در خانه بازی کنند اما تقدیر روزگار برایش اینطور رقم زده بود.
پانزده سال. عدد بزرگی است برای انتظار، برای زمزمه کردن آرزو در سحرگاهان حرم امام رضا (ع)، برای حسرت کشیدن و ناامید نشدن. اما سرانجام، دعای او چون غنچهای شکفت و نوید آمدن «آقا جواد» را با خود آورد. بیمارستان خاتمالانبیاء (ص)، با آن همه ادعای علم و دانش، در برابر معجزهی الهی و پشتکار مادر، فروتن بود.
در آن سوی درهای اتاق عمل، جایی که زندگی تازه نفس میکشید و مادر، پروانهوار دور شمع وجود فرزند میچرخید، در بخش نوزادان، پرندهای دیگر در آشیانهی خود، آمادهی پرواز بود. و در میان این هیاهوی شیرین، یک قلب بود که با ضربان دلسوزی و تعهد، از همه تندتر میزد؛ قلب آن پرستار فداکار. او نه تنها یک پرستار، که نگهبان آرزوها، سپهسالار ارادهی زندگی در برابر تقدیر بود.
درست در اوج شادی و سلامتی، در همان لحظهای که خندهی آرام کوچولوی تازه متولد شده، موسیقی دلنوازی بود، ناگهان آسمان، پردهی سیاهی کشید. غرش شیطانی موشکها، همچون فریاد کریه یک اهریمن، سکوت را درید. انفجاری مهیب، زمین و زمان را به لرزه درآورد. دود و غبار، چون موجی خروشان، تاریکی و وحشت را پخش کرد. قلب پرمهر او، لحظهای از ترس، در غیاب فرزندش، فرو ریخت. او مادر بود و این، بزرگترین کابوسش.
اما در میان این سیلاب بلا، آن پرستار، با عزمی راسختر از فولاد، همچون صخرهای استوار در برابر طوفان ایستاد. او که پیش از این، آقا جواد را از گرمای آغوش مادر به پناهگاه امن اتاق نوزادان منتقل کرده بود، در آن لحظات هولناک، با دستان پرقدرت و قلبی مالامال از عشق، نه تنها جان خود، بلکه امانت گرانبهای الهی را حفاظت میکرد. او نه تنها وظیفهاش را انجام نمیداد، بلکه با هر حرکت، با هر نفس، عشق و ایثاری را به نمایش میگذاشت که گویی تکتک نوزادان، فرزندان خویش بودند.
حتی وقتی گرد و خاک فرونشست و اضطراب مادر، چون بید مجنون، دلش را میلرزاند، آن پرستار، با چهرهای خسته اما پر از امید، آرامش را به ارمغان آورد. او، قهرمان بیادعا، آقا جواد را، سالم و سلامت، در حالی که گویی از میان شعلههای خوفناک نجات یافته بود، به آغوش مادر بازگرداند. این بازگشت، نه تنها یک پیوند دوباره، بلکه تجسمی بود از قدرت عشق، فداکاری و ارادهی انسانی در برابر تمام نابودیها؛ نوری در تاریکی، که توسط دستهای یک پرستار روشن شد. او، مادر دوم آقا جواد بود.
و قهرمان بی بدیل ایران.
#روایت_فتح
‼️توجه
داستان نوشته شده، غیرواقعی بوده و با الهام از فداکاری های بانوی ایران زمین ″ندا سلیمی″ نوشته و تقدیم شما شده.
امیدوارم دوست داشته باشید و حتما نظرتون رو راجب داستان توی لینک ناشناس پین شده بهم بگید.
ارادتمند شما
مهوا🌚🙌