هنوزم وقتی امتحان ادبیات داریم، احتمالاً من تنها دختر کلاسمونم که میشینه املا تمرین میکنه.
شاید مسخره به نظر بیاد، ولی خب من از بچگی املام ضعیف بود... اونقدر ضعیف که یادمه یه بار توی کلاس نهم املا ۱۵ شدم(هر کلمه نیم نمره داشت🫣😬) برای منی که عاشقِ نوشتن بودم، این یعنی فاجعه. اون روزها شاید معلمم با خودش فکر میکرد من چقدر بیسوادم یا اصلاً به دردی نمیخورم. پدر و مادرم شاید غصه میخوردند که چرا املای دخترمون لنگ میزنه.
ولی واقعیت این بود که من یه جای دیگه قوی بودم. من شاید بلد نبودم «س» یا «ص» کلمات را درست سرِ جاشون بگذارم، اما بلد بودم کلمات را جوری کنارِ هم بچینم که روح داشته باشن. بلد بودم ازشون حس بسازم، جمله بسازم، متن بسازم.
میدونید؟ حالا که دارم براتون مینویسم، شاید هنوز برترین نویسندهی دنیا نباشم، اما امروز وقتی مادرم متنهام رو میخونه، چشمهاش برق میزنه؛ گاهی هم باهاشون اشک میریزه. اون الان اصلا یادش نمیاد که من یه روزی املام رو 15 شدم یا توی امتحان فارسی فقط بخش املا رو قلط داشتم. یعنی همون چیزی که اون موقع فکر میکردم خیلی بزرگه، الان برای کسی مهم نیست.
«... و تهِ قصهی من این بود که هیچوقت نذارید نمرهها، آدمها یا حتی قضاوتهای عجولانه، روی باورهاتون خط بکشن. اگه امروز توی چیزی ظعیف هستی، اون ضعف ارزش تورو تعیین نمیکنه؛ فقط معنیش اینه که خورشیدِ استعدادِ تو داره از یه پنجرهی دیگه میتابه.
مثلا برای من این بود که همون سال معلمم انشام رو بهترین انشای کلاس معرفی کرد یا مدرسمون من رو به مسابقات خط فرستاد و برنده شدم. یا اینکه بچه های کلاسمون سر کلاس دفتر انشاشونو میدادن به من و من چندین انشای مختلف برای یک موضوع براشون مینوشتم.