سلام از کسی که از بی خوابی مُرده و در حال حاضر روحش داره باشما صحبت میکنه.وی دیشب بعد از کشیدن تعدادی تقدیمی به عشق کهکشانی پناه برد و سپس بعد از تموم شدن آن،مدتی رو به عر زدن و گاز زدن فرش و دراوردن صدا های ناهنجار گذراند و بعد برگهی امتحان فرداش(امروز)رو خط کشی کرد و در نهایت نزدیک به ساعت ۲:۳۰ مرد.(خوابید)حدود حوالی ساعت ۴ پشه ها برای راند بعدی کشتی کج مزاحم او شده و در نهایت او ساعت ۴:۳۰ با باختی غمناک زمین بازی رو ترک کرده و بیدار میشه تا حالا.
او از نور و پنجره و گلها و هر چیزی که فکرش رو بکنید عکس گرفته و می خواست کمی چایی دم بکنه و کرد و حالا فهمیده که به جای دو پیمانه باید یک پیمانه چایی میریخت.(دیگه دیره)حالا این شخص با چشمانی قرمز(همیشه همینه)و صورتی خوابالو رو تخت دراز کشیده و گرسنشه اما حال نداره بره صبحونه بخوره و به گوشی زل زده و داره یه چیزی تایپ میکنه و...