همین الان یه مادر و پسر از کنار خونمون رد شدن، احتمالا می خواستن برن مسجد، پسر بچه هه میپرسید بعد رکوع چیکار کنم مامانشم توضیح میداد، مامانش داشت بهش اموزش نماز میداد.
مــــن ؛
اِهم،فقط اومدم بگم که هنوز زندم.
واقعا فقط زندم همین،فقط نفس میکشم،چون واقعا پاهام و زانو هام نابود شدن؛نابود.