دل بی تـو باشد مرده اي بهتر کـه در گورش کنم
چشمی کـه بیند جز تـو رابا خنجری کورش کنم
افتاده زار و منفعل، در چنگ دیو نفس، دل
دستی بده کاین دیو را از این حرم دورش کنم
دل بحر خون در ماتمت جانِ تشنه اشک غمت
باشد کـه در امواج غم، ازگریه مسرورش کنم
ذکرت کلام الله مـن عشقت کلیم الله مـن
خواهم دلی تا هم نفس با آتش طورش کنم
در سینه دارم آتشی، هرگز ندارد خامشی
پیوسته گرم سوختن با سوزعاشورش کنم
دارم دل دیوانه اي در سیلِ خون ویرانه اي
با اشکم این ویرانه را چون بیت معمورش کنم
دردا کـه دیو نفس دون جانم دریده از درون
با یک نگاهت میتوان این دیو را حورش کنم
مارهوس چون اژدها آورده برروزم چها
بر آن شدم کاین مار را پامال چون مورش کنم
گردیده از دود گنه، پرونده جرمم سیه
با مهرت این پرونده را آیینه نورش کنم
مـن میثم کویِ توام دائم ثناگوی توام
هر حرف را در وصف تـو، صد در منثورش کنم
🌿
۫
@ᴍᴏᴅᴀғᴇᴀɴᴇ_ᴄʜᴀᴅᴏʀ
هدایت شده از حاج مالک بکماز
"⁴⁰⁰بِـشیمآیــا🤚🏻✨؟
۰🦋🌸🦋۰
•«فوربہعشقمولا☺️🤚🏻»•
مَشهـدپـرازحـسهاےخـۅبہ . .
مثلاوقتـۍرانندهتاڪـسۍصدامیزنہ؛
حـرم..؟:)
ـ
ـ
#دلانہ♥️!
بہنظرمهیچوقتۅاسہتوبہڪردن
دیرنیست؛
حتےهمینحالا!
پستوبہڪنرفیق🙂
تومیتونے
ترڪگنـٰاه
مرڪزنزدیڪےبہخـدا
نـٰآمـردامـٰآتوعـٰالمِبچگـۍ
مـوزوگوجہسبزمـدرسہنمیبردیـم؛
شمـآهادلتوننخواد!
بعدحـٰالاکہیہعـٰآلـمجامونده،داغون
مچـٰالہشدهنمیتوننبیانڪربلا ؛
شمـٰاهـۍپیـٰآـممیدیدعـٰازممحلالـمڪنیدو استورۍمیزارید «رسیدمڪربلا،الحمدللّٰھ»،
«آقـٰاماروخرید»وفلان . .
خبحـٰآلادائـمبایدبہرومونبیـٰارینکہ
مـٰارونخریدن؟!
کہوصلہناجوریـم؟!
هان؟
آرهآرهمـٰارونخریدن 💔🚶🏿♂'!
اصنمـٰاجنسِبُنجلِگوشہانبـٰآر
قشنگبہرخمونڪشیدهشد؛خوبہ؟
خطـٰاببہتکتکآدمـٰا؎ِاینجھـٰان...
#تلنگرانہ
ڪورمنمڪهچشمانمراغبارگناه،
تاریڪڪردهاست!
ڪورمنمڪهدردندینت،دلمرا
نمیلرزاند..
ڪورمنمڪهتنهاییاترانمیبینم
مااینهمهایماماتوهنوزتنهایی..💔!
#داستان کوتاه
مردی یک دختر فلج داشت گفت:
دخترمو میبرم پیش فاطمه الزهرا(س) خودش شفای دخترمو میده
همه گفتن نبر
گفت میبرم پیش خودش
مرد چندروز دخترشو میبردو می آورد
روز سوم رفت
ولی هیچکس ندید دختر به بغل بیاد
رفت..
دادزد: این بود کارت چندروزه اومدم
هیچی به هیچی همه گفتن نبر
حالا من باچه رویی برگردم همین طور داد وبیداد کرد
رفت هتل...
دید دخترکش داره دورتادور هتل رومیدوه گفت: توچطور راه میری
دخترک گفت: وقتی تو رفتی
ترسیدم، گریه کردم
یهو یه دخترکوچولو اومدوگفت:
چراگریه می کنی
گفتم: بابام رفته تنهام، میترسم گفت: اشکال نداره،بیاتابرمیگرده بازی کنیم
گفتم: من فلجم
گفت: اشکال نداره بیا
رفتم دیدم می تونم راه برم
کلی بازی کردیم
قبل از اینکه برگردی گفت:
من دارم میرم ولی به بابات بگو
دیگه سرم داد نزنه
کسی سربچه یتیم دادنمیزنه
🌿🕊