داستان پسرک فلافلفروش🌹
#قسمت_سیام
خانهاي وسيع و قديمي در نجف به هادي سپرده شده بود تا از آن نگهداري
کند.
او در يکي از اتاقهاي کوچک و محقر آن سکونت داشت.
بيشتر وقتش را در خانه به عبادت و مطالعه اختصاص داده بود. او از
صاحبخانه اجازه گرفته بود تا زائران تهيدستي که پولي ندارند را به آن
خانه بياورد و در آنجا به آنها اسکان دهد.
براي زائران غذا درست ميکرد. در بيشتر کارها کمکحالشان بود. اگر
زائري هم نبود، به تهيدستان اطراف خانه سکونت ميداد و در هيچ حالي از
کمک دادن دريغ نميکرد.
آن خانه حدود صد سال قدمت داشت و بسيار وسيع بود، شايد هر کسي
جرئت نميکرد در آن زندگي کند.
بعد از شهادت هادي آن را به طلبهي ديگري سپردند، اما آن طلبه نتوانست
با ظلمت و وحشت آن خانه کنار بيايد!
اربعين که نزديک ميشد هادي اتاقها را به زائران و مهمانان ميداد و
خودش يک گوشه ميخوابيد.
گاهي پتوي خودش را هم به آنها ميبخشيد. او عادت کرده بود که بدون
بالش و لوازم گرمايشي بخوابد.
يک بار مريض شده بود خودش در سرما در راهروي خانه خوابيد اما اتاق
را که گرم بود در اختيار زائران راهپيمايي #اربعين قرار داد.
او در اين مدت با پيرمرد نابينايي آشنا شده بود و کمکهاي زيادي به او
کرده بود. حتي آن پيرمرد نابينا را براي زيارت به کربلا هم برده بود.
هادي زماني كه مشغول كارهاي عرفاني و ذكر و خلوت شده بود، كمتر با
ديگران حرف ميزد.👌
اين هم از توصيههاي بزرگان است كه انسان در ابتداي راه سكوت را بر
هر كاري مقدم بدارد.
هادي ميدانست بسياري از معاشرتها تأثير منفي در رشد معنوي انسان
دارد، لذا ارتباط خود را با بيشتر دوستان در حد يك سلام و عليك پايين
آورده بود.
اين اواخر بسيار كتوم شده بود. يعني خيلي از مسائل معنوي را پنهان
ميكرد. از طرفي تا آنجا كه امكان داشت در راه خدا زحمت ميكشيد.🌹
هر زائري كه به نجف ميآمد، به خانهي خودش ميبرد و از آنها پذيرايي
ميكرد.🍃
هيچ وقت دوست نداشت كه ديگران فكر كنند كه آدم خوبي است. اين
سال آخر روزهداري و ديگر مراقبتهاي معنوي را بيشتر كرده بود.
تا اينكه ماجراي مبارزه با داعش پيش آمد، هادي آنجا بود كه از خلوت
معنوي خود بيرون آمد.
ً او به قول خودش مرد ميدان جهاد بود شجاعتش را هم قبال اثبات كرد.
حالا هم ميدان مبارزه ايجاد شده بود.