eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
33.6هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
12.6هزار ویدیو
293 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸ویژه ولادت حضرت زینب 📹ببینید | عشق یعنی کلنا عباسک یا زینب(س) 🔺شعرخوانی درباره حضرت زینب(س) و مدافعان حرم در حضور رهبرانقلاب @Modafeaneharaam
🌹شهید وحید شیبانی 🍂همسرش چند ماه قبل از شهادت یک روز آقا وحید آمد و گفت شناسنامه‌ات را بردار، بیا برویم، می‌خواهم خانه را به نامت کنم. تعجب کردم و گفتم ضروتی ندارد اینجا برای همه ماست از من انکار و از او اصرار اما آقا وحید مرا با خود برد و ارثی که از عمویش به او رسیده بود(به علت اینکه عمویش وارثی نداشت)را به من داد و گفت برای خودت طلا بخر هرچند که ابتدا مخالفت کردم اما در نهایت به دل او راه آمدم. بعد از اینکه همه دارایی‌اش را به نام ما کرد،‌ گفت من مهریه‌ات را دادم و پول طلایی که به شما دادم، اجاره خانه من است پس من مستأجر شما هستم و از خودم چیزی در این دنیا ندارم.» آقا وحید راست می‌گفت، گویی آماده رفتن بود و خود را از تعلقات دنیا رهانید. او مهندس مخابرات در سپاه ‌بود 🍂ایشان که برای انجام مأموریتی به کردستان رفته بودند، بر اثر انفجار مواد منفجره به دست گروهک پژاک به شهادت رسید. همکارش گفت پیکر آقاوحید سوخته و چیزی برای دیدن نمانده است. یاد آن قد و بالای زیبا و صورت آسمانی‌اش افتادم او ۴۰ دقیقه در آتش سوخته بود در نهایت به آرزویش که شهادت بود رسید. @Modafeaneharaam
📸 تصویری از تشرف حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به حرم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) در سال ۱۳۶۳ @Modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری پرستارها، از اون دسته بنده‌هایی‌اَند که؛ فرق دارن با بقیه؛ ساکن فردوس‌اَند ❗️ ⭐️ ویژه‌ی #روز_پرستار @Modafeaneharaam
CQACAgQAAx0CUyYOlAACJr5hs1fdC3KqvF3bh9D5JxHf5BAPAwAC-goAAp0tkFExhdILcal6vSME.mp3
4.39M
▫️خبر پیچید در شهر: « زینب کبری به اذن خدا دوباره زنده شده! آن هم 150 سال بعد از عاشورا! » مردم دسته‌دسته برای دیدنش می‌رفتند. خبر دادند به امام سلام الله علیه. فرمود: اگر واقعا راست می‌گوید باید کاری را که می‌گویم انجام دهد... #حکایت زیبایی پیرامون عظمت #حضرت_زینب_سلام_الله_علیها 📚 الخرائج ج1 ص 404 / همچنین ج2 ص261. @Modafeaneharaam
💞 قدردان دلتنگی‌های شما... 🌷 رهبر انقلاب: از خانواده‌های پزشکان، پرستاران، بقیّه‌ی عوامل درمانی عزیز تشکّر میکنم -همسرانشان، فرزندانشان و پدر مادرهایشان که تحمّل میکنند این سختی را- بعضی از این عزیزان روزها، شبهای متوالی به منازل خودشان سر نمیزنند، خانواده‌ها تحمّل میکنند، صبر میکنند، از آنها هم من عمیقاً متشکّرم. ۹۸/۱۲/۱۳ @Modafeaneharaam
13.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری #زینب_کبری_از_نگاه_پیامبر_گرامی_اسلام 👈 وقتی پیامبر(ص) برای اولبن بار حضرت زینب(س) را می بیند... 👈 روایتی شنیدنی از رسول اکرم(ص) در عظمت شخصیت حضرت زینب(س) 👈 ثواب گریه بر دختر امیرالمومنین(ع) 🌸 ویژه ولادت حضرت زینب(س) و روز پرستار🌸 @Modafeaneharaam
🌷 خاطرات شهدا 🌷شهید محمود مظاهری، بچه کله‌رود، و ساکن شاهین‌ شهر بود و بچه‌ها بهش می‌گفتند محمود سوسول. شب مرحله سوم عملیات کربلای 5، محمود گوشه‌ای از قرارگاه‌مان که نزدیک ایستگاه حسینیه است، نشسته بود و گریه می‌کرد. ما کربلای چهار را با آن وضعیت دیده بودیم رفقایمان پیش چشممان پرپر شده بودند. خیلی‌ها فکر می‌کردند محمود ترسیده! 🌷رفتم سراغش. گفتم: چی شده؟ گفت: هیچ، ولم کن. گفتم: محمود، بچه‌ها می‌گویند تو ترسیدی. گفت: بگذار هر فکری که می‌خواهند بکنند. خیلی اصرار کردم که چرا گریه می‌کنی. گفت: داداش محمد، من فردا شب شهید می‌شوم. مانده‌ام که چطور به ملاقات حضرت زهرا شرفیاب شوم. این را که گفت، جدی نگرفتم. فردا که رفتیم برای عملیات، توی پنج ضلعی معروف شلمچه، یک بار دیگر دیدمش. 🌷آمد با من دست داد و رو بوسی کرد. می‌خواست به سمت خط عراق برای درگیری برود. گفت: محمد، بعد از بریدگی سمت راست، نزدیک اولین تانک منهدم شده بیا سراغ من. سه چهار ساعت بعد، یکی از بچه‌ها به من گفت: محمود رفت. گفتم: کجاست؟ دقیقاً همان آدرسی را داد که قبل از عملیات به من داده بود. تیر توی صورتش خورده بود. با خودش یادگاری داشت، مثل حضرت زهرا(س). منبع: سایت تبیان 🌻سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان صلوات🌻 🌻الّلهُمَّ صَلِّ عَلَے مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌻 @Modafeaneharaam
زیارت+عاشورا+با+صدای+علی+فانی.mp3
28.44M
قرائت زیارت عاشورا با صدای علی فانی 🌹 تقدیم به محضر آقا صاحب الزمان (عج) و شهید حاج قاسم سلیمانی و جمیع شهدای مدافع حرم🕊 24 روز مانده💔 تا سالگرد شهادت🕊 پیشنهاد ویژه👌 @Modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📽 کشیش مسیحی از حضرت زینب سلام الله علیها می‌گوید... @Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
داستان واقعی✅🌺#بدون_تو_هرگز🌺✅ 🔵نویسنده: آقای سید طاها ایمانی 💠قسمت نهم : غذای مشترک اولین روز زندگ
ادامه داستان واقعی ✅🌺🌺✅ 💠قسمت یازدهم: فرزند کوچک من هر روز که می گذشت علاقه ام بهش بیشتر می شد ... لقبم اسب سرکش بود ... و علی با اخلاقش، این اسب سرکش رو رام کرده بود ... چشمم به دهنش بود ... تمام تلاشم رو می کردم تا کانون محبت و رضایتش باشم ... من که به لحاظ مادی، همیشه توی ناز و نعمت بودم ... می ترسیدم ازش چیزی بخوام ... علی یه طلبه ساده بود ... می ترسیدم ازش چیزی بخوام که به زحمت بیوفته ... چیزی بخوام که شرمنده من بشه ... هر چند، اون هم برام کم نمی گذاشت ... مطمئن بودم هر کاری برام می کنه یا چیزی برام می خره ... تمام توانش همین قدره ... علی الخصوص زمانی که فهمید باردارم ... اونقدر خوشحال شده بود که اشک توی چشم هاش جمع شد ... دیگه نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم ... این رفتارهاش حرص پدرم رو در می آورد ... مدام سرش غر می زد که تو داری این رو لوسش می کنی ... نباید به زن رو داد ... اگر رو بدی سوارت میشه ... اما علی گوشش بدهکار نبود ... منم تا اون نبود تمام کارها رو می کردم که وقتی برمی گرده ... با اون خستگی، نخواد کارهای خونه رو بکنه ... فقط بهم گفته بود از دست احدی، حتی پدرم، چیزی نخورم ... و دائم الوضو باشم ... منم که مطیع محضش شده بودم ... باورش داشتم ... 9 ماه گذشت ... 9 ماهی که برای من، تمامش شادی بود ... اما با شادی تموم نشد ... وقتی علی خونه نبود، بچه به دنیا اومد ... مادرم به پدرم زنگ زد تا با شادی خبر تولد نوه اش رو بده ... اما پدرم وقتی فهمید بچه دختره با عصبانیت گفت ... لابد به خاطر دختر دخترزات ... مژدگانی هم می خوای؟ ... و تلفن رو قطع کرد ... مادرم پای تلفن خشکش زده بود ... و زیرچشمی با چشم های پر اشک بهم نگاه می کرد ... 🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 💠قسمت دوازدهم: زینت علی مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت ... بیشتر نگران علی و خانواده اش بود ... و می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم ... هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده ... تا خبردارشده بود، سریع خودش رو رسونده بود خونه ... چشمم که بهش افتاد گریه ام گرفت ... نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ... خنده روی لبش خشک شد ... با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد ... چقدر گذشت؟ نمی دونم ... مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین ... - شرمنده ام علی آقا ... دختره ... نگاهش خیلی جدی شد ... هرگز اون طوری ندیده بودمش ... با همون حالت، رو کرد به مادرم ... حاج خانم، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو تنها بزارید ... مادرم با ترس ... در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون ... اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش ... دیگه اشک نبود... با صدای بلند زدم زیر گریه ... بدجور دلم سوخته بود ... - خانم گلم ... آخه چرا ناشکری می کنی؟ ... دختر رحمت خداست ... برکت زندگیه ... خدا به هر کی نظر کنه بهش دختر میده ... عزیز دل پیامبر و غیرت آسمان و زمین هم دختر بود ... و من بلند و بلند تر گریه می کردم ... با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر می شد ... و اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاق ... با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه ... بغلش کرد ... در حالی که بسم الله می گفت و صلوات می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت بچه کنار داد ... چند لحظه بهش خیره شد ... حتی پلک نمی زد ... در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود ... دانه های اشک از چشمش سرازیر شد ... - بچه اوله و این همه زحمت کشیدی ... حق خودته که اسمش رو بزاری ... اما من می خوام پیش دستی کنم ... مکث کوتاهی کرد ... زینب یعنی زینت پدر ... پیشونیش رو بوسید ... خوش آمدی زینب خانم ... و من هنوز گریه می کردم ... اما نه از غصه، ترس و نگرانی ... 🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 💠قسمت سیزدهم: تو عین طهارتی بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ... علی همه رو بیرون کرد ... حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه ... حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت ... خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ... اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ... اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد ... بعد از اینکه حالم خوب شد ... با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ... اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ... همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ... چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد ... - چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ ... @Modafeaneha