eitaa logo
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
1.4هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
2.8هزار ویدیو
41 فایل
شهید محمدحسین محمدخانے [حاج عمار] ولادت ۱۳۶۴/۴/۹ ټـهران شهادت ۱۳۹۴/۸/۱۶ حلب سوریہ🕊 با حضور مادر‌بزرگـوار شهیــد🌹 خادم تبادل⇦ @shahid_Mohammad_khani_tab خادم کانال ⇦ @Sh_MohammadKhani کانال متحدمون در روبیکا⇦ https://rubika.ir/molazeman_haram313
مشاهده در ایتا
دانلود
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
ـــــ ـ حواستون باشه کیو برایِ رفاقت انتخاب می‌کنید !💛🍃
روایـتی‌از"ط":)🕊🧡› نمیدانم چرا، ولی تو عالم رفاقتمان فامیلی اش را می شکاندم و بهش میگفتم «ممد خونی». دوستش داشتم، برخلاف خیلیها که بهش حسادت میکردند. چون همیشه سیبل نگاهها میشد. توی اردوها سرگروه بود. واقعا نمی شد از او تقلید کرد. از مغرض، محب می ساخت. جوری توی مراسم ها تأثیر گذار بود که هر مجموعه ای را به خودش وابسته میکرد. '
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
•◡• 🤍 ! '
روایـتی‌از"ط":)🕊🥀› وقتی درسش تمام شد، بعضی برنامه ها و اردوها را لغو می کردم. اگر محمد حسین نبود، قطعاً تدفین شهدای گمنام دانشگاه سراسری یزد سرد و بی روح می شد. با نبودش مجلس می خوابید یا به اصطلاح ما مجلس مسخ بود. جوری حرف می زد و استدلال می آورد که بزرگ و کوچک حرفی برای گفتن نداشتند. '
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
ـــــ ـ تو بھ قول ِ غزل از ماھ کمـے ماھ ترۍ . .(: ♥
روایـتی‌از"ط":)🕊🍀› دوران نامزدی اش با خانم در علی جلوی چشمم بود. روزی ده ساعت با تلفن حرف میزد گوشش خیس میشد. هر وقت میدید که دارم نگاهش میکنم با ذوق میخندید و سر تکان می داد. گاهی خسته میشد میرفت تو کوچه قدم میزد و با تلفن صحبت می کرد. بعد که هوا سرد شد بیشتر توی آن خانه زیر زمینی معروف شب ها تنها می ماند که مجبور نشود برود بیرون حرف بزند. '
روایـتی‌از"ط":)🕊🌼› برای عقدش به من گفت کسی خبر نداره عقد منه؛ قایمکی پاشوبیا آن روز خیلی از رفقای قدیمی جمع شده بودند خانه ما ناراحت بودم که اینها را چطوری بپیچانم و بروم خلاصه به هر زحمتی بود زدم بیرون سر راه فهمیدم همه بچه هایی که خانه ما بودند، دارند می آیند عقدا به همه گفته بود: «به کسی نگو!» به قول خودش مثل اوسکل ها هم مقصد بودیم و از هم خبر نداشتیم. '
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
•◡• رفاقتِ ما با هم به روزای بچگیم ـــــ ـ برمیگرده .💘
روایـتی‌از"ط":)🕊❤️‍🩹› پول نداشتم کادو بخرم چیزهایی سرهم کردم ولی بهش ندادم کلی خجالت کشیدم ولی بعدش چند برابر تحویلم می گرفت. از قدیم بهش گفته بودم که تو عقدت سینه میزنم ذوق می کرد، می گفت: «آره، خوبه دمت گرم! روز عقد جلوی مهمانها گفتم می خواهم سینه بزنم با خنده و شوخی التماس میکرد اذیت نکن، زشته! ولی تهش شعر رفتند یاران، چابک سواران» را خواندیم و سینه زدیم. '
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
• تو زندگیم تویـے تنھا رفیقِ من . ♥
روایـتی‌از"ط":)🕊✨› پدرش را اولین بار آنجا دیدم. دقیقاً با همین اخم و ابهتش. توی ابروهایش اخم بود ولی به خاطر عقد پسرش بر لبش لبخند داشت. این صحنه را که دیدم فهمیدم اگر کمی دیگر شوخی کنم، پدرش نگاه غضبناک می کند و کارم زار میشود. بعد از عقد، قبل از ناهار رفقایش را به مادرش معرفی کرد. گفت این ها داداشهای من هستن مادرش آن قدر توجه و ابراز لطف کرد که از خوشحالی بال در آوردم. '
『شھید محـمدحسین محمدخآنے』
• ماییم و تو اۍ جان کھ جگرگوشه‌ی مایـے .🌱
روایـتی‌از"ط":)🕊🦋› همه میدانند که زندگی اش روضه بود. در و دیوار می دید، روضه میخواند. چند بار روضه خواهرش را خواند. می گفت که پای پدرم آسیب دیده و توی رختخواب خوابیده بود. خواهر کوچولویم نمی توانست وضعیت را درک کند و یک دنیا سوال داشت. انگار زندگی این بچه خراب شده بود. همه اش میپرسید:« بابا چی شده؟ چرا پا نمیشه؟ بابا کی تو رو این جوری کرده؟». بعد هم گریز میزد به روضه حضرت رقیه. میگفت وقتی خواهرم خیلی کوچک بود، میبردمش هیئت و مثل خودم سینه میزد و بالا و پایین میپرید. کلی با این موضوع میخندید. '
روایـتی‌از"ط":)🕊🌟› همان سال اولی که رفت سپاه، کارت شناسایی اش را نشانم داد. عکس خودش بود ولی با اسم عمار عبدی». خوشحال بود که لاغر شده است. از رژه رفتن ها و آمادگی جسمانی اش می گفت. از آموزشهای سختی که توی بیابان ها می دیدند. از همه اش با لذت و شیرینی حرف میزد از خاطرات آموزش جنگ شهری توی ارتش عراق میگفت. '
روایـتی‌از"ط":)🕊💚› همان جلسه اول همه را بر پا داده و رو به کربلا خودش با لحن مداحی به امام حسین سلام داده و مناجات خوانده بود. می گفت که این کارم با استقبال روبه رو نشد و زیر لب اعتراض می کردند و سعی داشتند از دستور سرپیچی کنند. می گفت که بعضیاز آنها از نسل رژیم بعث بودند و سابقه جنگ های داخلی و خارجی زیادی داشتند به حرف این جوان سی ساله ایرانی گوش نمی کردند و حتی به حضورش معترض بودند. '
روایـتی‌از"ط":)🕊🌻› تعریف می کرد که همه را توی خاک و گل غلتاندم کمی رام شدند. بعد از چند جلسه آموزش زمزمه ها بلند شده بود که کار این جوان خیلی هم عالی است. کم کم کار به جایی رسید که همان نیروهای سیبیل کلفتی که سی سال سابقه جنگ داشتند و او را تحویل نمی گرفتند برای اینکه توجهش را جلب کنند، متواضعانه می گفتند: «فلان موکب مال ماست تشریف بیاورید.» وقتی این حرف ها را میزد عکسهایش را هم نشان می داد. کرک و پرم ریخته بود. معلوم بود عکسها را عکاس حرفه ای با دوربین گرفته است. عراقی ها نشسته بودند و محمد حسین با همان لباس سپاهی اش ایستاده بود و آموزش میداد. '
23.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• . بارالھا..! ازاینکـھ‌بـھ‌بنده‌حقیرت‌توفیق‌دادی‌کـھ درراهت‌گام‌برداردتوراسپاس‌مـےگویم ، وازاینکـھ‌توفیقم‌دادی‌کـھ‌درجبھـھ‌در کنارخالصان‌ومخلصان‌راهت‌قدم‌بردارم توراشکروسپاس‌مـےگویم‌ودراین‌راه‌ دیدارخودت‌راهـم‌نصیبم‌گـردان...:)💔 ' https://eitaa.com/MohammadHossein_MohammadKhani
روایـتی‌از"ط":)🕊› هیچ‌وقت‌نگفت‌ریشت‌راتیغ‌نزن، آهنگ‌گوش‌نکن، یاشلـوارپاره‌نپوش🚶🏿‍♂..! اگربااومی‌گشتـےنمازاول‌وقت‌خوان‌‌ مےشدی، ناخـودآگاه‌بدون‌اینکـھ‌کلمـھ‌بـھ‌توبگوید، غیبت‌نمـےکردی :)♥ هروقت‌قراربودببینمش‌ازروزقبل‌ریش‌ هایـم‌راتیغ‌نمیزدم🙂❕ ولباس‌سنگین‌مـےپوشیدم... بس‌کـھ‌حضورش‌موثربود :) ' https://eitaa.com/MohammadHossein_MohammadKhani