4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
➖ شب جمعه گر هوایت نکنم می میرم
🛑 «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ(ع) قَالَ:
مَنْ أَرَادَ الله بِهِ الْخَیْرَ
قَذَفَ فِی قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَیْنِ (ع) وَ حُبَّ زِیَارَتِهِ
وَ مَنْ أَرَادَ الله بِهِ السُّوءَ قَذَفَ فِی قَلْبِهِ بُغْضَ الْحُسَیْنِ (ع) وَ بُغْضَ زِیَارَتِهِ؛
🔰حضرت امام صادق ع میفرمایند:
کسی که خداوند خیر او را بخواهد،
در قلب او محبّت به امام حسین(ع) و علاقه به زیارت ایشان را قرار می دهد.
و اگر خداوند بدیِ بنده خود را بخواهد، بغض و کینه امام حسین(ع) و زیارت ایشان را در دل او قرار می دهد.»
📚کامل الزیارات ، ۱۴۲
#صلاللهعلیکیااباعبدالله
#شب_جمعه_شب_زیارتی
🤍@Mohebbeh110
➖قسمت ششم: یادی از ابراهیم بن ادهم
ابراهیم بن ادهم پادشاه بلخ بود؛ کاخ، ثروت، خدموحشم. یه شب وسط خواب، صدای پایی از بام شنید. گفت: «کی اون بالاست؟»
صدا اومد: «یه رهگذر که دنبال شتر گمشدهشه!»
خندید: «مگه شتر رو رو بام پیدا میکنی؟»
صدا گفت: «تو هم مگه خدا رو تو این تخت و تاج پیدا میکنی؟»
این جمله مثل برق گرفتش. فردا صبح، یه مرد عجیب و غریب وارد قصر شد. گفت: «میخوام تو این اقامتگاه بمونم.»
ابراهیم گفت: «اینجا اقامتگاه نیست، قصر منه!»
مرد پرسید: «قبل تو مال کی بود؟»
گفت: «پدرم.»
«قبلترش؟»
«پدربزرگم.»
مرد گفت: «همهشون رفتن. پس اینجا یه اقامتگاه موقتهست، نه خونهی همیشگی.»
ابراهیم خشکش زد. فهمید دنیای به این بزرگی، برا موندن نیست. شاهی و کاخ فقط یه توقف کوتاهه، مثل مسافرخونه. باید دنبال چیز دیگهای باشه؛ دنبال شتری که انگار گمش کرده بود.
تاج رو گذاشت زمین، لباس درویشی پوشید و راه افتاد...
راهی شد تا خودش رو پیدا کنه. تا خدا رو پیدا کنه.
📚 تذکره الاولیاء، ذکر ابراهیم بن ادهم
#تذکرة_الاولیاء
🤍@Mohebbeh110
- هوای ملکِ ازل داشتم گدای تو گشتم
خیالِ عمر ابد داشتم فدای تو گشتم
علیلِ کوی تو از هر طبیب و درد معاف است
خیالِ عافیتم بود، مبتلای تو گشتم...
#امام_علی
#حب_الوصی
🤍@Mohebbeh110
امیر مؤمنان سلام الله علیه فرمودند:
ضَمِنْتُ لِسِتَّةٍ اَلْجَنَّةَ:
رَجُلٌ خَرَجَ بِصَدَقَةٍ فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ وَ رَجُلٌ خَرَجَ يَعُودُ مَرِيضاً فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ وَ رَجُلٌ خَرَجَ مُجَاهِداً فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ وَ رَجُلٌ خَرَجَ حَاجّاً فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ وَ رَجُلٌ خَرَجَ إِلَى اَلْجُمُعَةِ فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ وَ رَجُلٌ خَرَجَ فِي جِنَازَةِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ فَمَاتَ فَلَهُ اَلْجَنَّةُ »
برای شش گروه بهشت را ضمانت میکنم، یکی مردی است که صدقه ای را کنار بگذارد[که بدهد] و بمیرد، پس او اهل بهشت است.پنج گروه دیگر عبارت اند از عیادت کننده از بیمار، جهادگر، حج گزار، راهی نماز جمعه و راهی تشییع جنازه که بمیرند و به خانه باز نگردند.
📖الفقیه ج۱ ص۱۴۰
مفاتیح الحیاة ص ۵۵۶
🤍@Mohebbeh110
➖قسمت هفتم: یادی از بشر حافی
بشر حافی، مردی از دیار مرو، جوانیاش را در غفلت و خوشگذرانی گذراند. روزی در راه، برگهای بر زمین دید که بر آن نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحیم. دلش لرزید. کاغذ را برداشت، با گلاب معطرش کرد و در خانه نهاد.
شب، یکی از بندگان صالح خدا در خواب دید که هاتفی میگوید: «بشر، نام ما را بزرگ داشت؛ ما نیز او را بزرگ میداریم. او را پاک گردانیدیم و نامش را در دنیا و آخرت خوشبو ساختیم.»
آن مرد، پیام خواب را به بشر رساند. از همان لحظه، مسیر زندگی بشر تغییر کرد. جام شراب را کنار گذاشت، کفش از پا درآورد، و تا آخر عمر، بیکفش گام زد؛ چراکه توبهاش را با خاکیترین نشانهها عجین کرده بود. از آن پس، او را «حافی» نامیدند؛ یعنی پابرهنه.
📚 تذکره الاولیاء، ذکر بشر حافی
🤍@Mohebbeh110
داستانی هم شبیه این داستان نقل شده که کسی که توبه دهنده بشر حافی بوده حضرت امام کاظم علیه السلام بودند ولی خب من منبع خیلی موثقی پیدا نکردم که بفهمم اصل داستان توبه به دست امام بوده یا اینکه به دست کسی دیگه بوده.
به هر حال مهم توبه خالصانه بشر حافی هست که زبانزد شده.
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مواردی که محبوبیت میآورد!!
📽حجتالاسلام رفیعی
#سبک_زندگی
🤍@Mohebbeh110
➖قسمت هشتم: یادی از ذالنون مصری
ذوالنون مصری به بلخ رسید، بیسروصدا، بیادعا.
اما شهر ترکید. مردم مثل مور و ملخ ریختن به کوچهها.
حاکم بلخ، از بالای ایوان، با اخم تماشا میکرد.
غر زد: «این همه ولوله برای کیه؟ یه درویش پاپتی؟»
گفتن: «ذوالنونه، حکیمه، ولی با یه نگاه دلتو میخونه.»
پادشاه با نیشخند گفت: «منم پادشاه این دیارم. اگه حکیمه، بذار بیاد قصر، ببینیم چی تو چنته داره.»
ولی ذوالنون دعوتو رد کرد.
همون شب، پسر حاکم، بیاجازه، رفت پیشش.
صبح که برگشت، چشماش پر نور بود، انگار شب تا صبح آسمونو خورده باشه.
پدر گفت: «خب، چی دیدی تو اون خونهی فقرا؟»
پسر گفت: «اونجا خونه نبود، آیینه بود. من خودمو دیدم.»
حاکم گفت: «منم دیدمش، چیزی ندیدم.»
پسر آه کشید: «فرقش اینه، تو با تاجت رفتی، من با دلم.»
📚 تذکره الاولیاء، ذکری از ذالنون مصری
🤍@Mohebbeh110