eitaa logo
محب
5.7هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
9 فایل
بسم‌رب‌المهدی ♥️ جذاب ترین 👌😍 📜احادیث ائمه اطهار ✍️متون ادبی برگرفته از روایات 🖼️ عکس نوشته و... مطالبی با محوریت مذهبی_سیاسی_اجتماعی 👤ارتباط با ادمین: @j_moheb
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت یازدهم: یادی از حاتم اصم زنی پیر، پیش حاتم آمد و سوالی شرعی داشت، هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدایی بی اختیار از او بلند شد. همه خیره، لب گزیدند. شرم مثل شعله به صورت پیر زن دوید. حاتم، بی‌آنکه پلک بزند، گفت: «بلندتر بگو مادر، گوشم سنگینه!» پیرزن با دل قرص‌تر، صدایش را بالا برد و پرسید. حاتم هم جواب داد، بی‌هیچ مکثی. اما قصه اینجا تمام نشد. از آن روز، حاتم دیگر آهسته نشنید. هر که چیزی می‌گفت، می‌گفت: «بلندتر، جانم!» پانزده سال تمام، کر شد ــ به‌عمد. تا مبادا دل آن پیرزن بشکند و به گوش پیرزن برسانند که او گوشش سنگین نبوده. از آن پس «حاتم اصم» نامش نهادند یعنی حاتم کر. پیرزن که از دنیا رفت. آهسته گفتند، آهسته جواب داد... 📚 برگرفته از تذکره الاولیاء، ذکر حاتم اصم 🤍@Mohebbeh110
هدف یا وسیله؟! اين دنيا و اين جايگاه با تمام داستان‌هايش، آنجاكه هدف تو مى‌شود و به آن نگاه مى‌كنى، تو را كور مى‌كند و آنجاكه وسيله مى‌شود و با آن نگاه مى‌كنى، تو را بينا مى‌كند؛ همچون خورشيد كه اگر با آن نگاه كنى، مى‌بينى و اگر به آن نگاه كنى، كور مى‌شوى... 🤍@Mohebbeh110
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اساس عالم بر تربیت انسان است... 🎙امام خمینی (ره) 🤍@Mohebbeh110
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ هرچه داریم از امام صادق داریم❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🤍@Mohebbeh110
➖قسمت دوازدهم: سری سقطی بازار بغداد در آتش می‌سوخت. مردم هراسان دویدند، یکی سری سقطی را خبر کرد: «بازار سوخته!» سری آهی کشید و با لبخندی گفت: «فارغ شدم.» همین‌که هوا آرام گرفت، رفت تا نگاهی بیندازد. دکانش سالم مانده بود، نه آتش خورده، نه خاکستر شده. ایستاد، ساکت. بعد، نشست. دلش شور زد. گفت: «اگر دکانم نسوخته، پس چرا این‌همه حس آرامش داشتم؟» انگار دلش، پیشاپیش، از بند این مال کنده شده بود. فردا صبح، بی‌هیاهو، آنچه داشت میان درویشان قسمت کرد. کسی پرسید: «چرا همه را دادی؟» سری گفت: «آتش دیروز، دکان نسوزاند؛ دل مرا گداخت.» از آن‌روز، نه تاجری ماند، نه مال‌داری. سری شد سالک کوی بی‌نیازی. دکانش بسته شد، اما چشم دلش باز شد. 📚 برگرفته از تذکره الاولیاء، ذکر سری سقطی 🤍@Mohebbeh110
دعا یعنی.... ✍حجت‌الاسلام پناهیان 🤍@Mohebbeh110
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک گناه تا بدبختی!... 📽آیت‌الله جاودان 🤍@Mohebbeh110
➖قسمت سیزدهم: یادی از ابوحفص حداد ابوحفص دل‌بسته‌ی کنیزی شده بود، آن‌قدر که آرام و قراری نداشت. به او گفتند در شارستان نیشابور جادوگری یهودی هست که شاید بتواند کاری کند. ابوحفص به سراغ او رفت و ماجرای دلش را باز گفت. جادوگر گفت: «باید چهل روز نماز نخوانی، کار نیکی نکنی، نام خدا را به زبان نیاوری و نیت خوبی در دل نپروری. آن وقت من چاره‌ای می‌اندیشم.» ابوحفص چهل روز چنان کرد. جادوگر طلسمی ساخت، اما به نتیجه نرسید. رو به ابوحفص کرد و گفت: «در وجود تو خیری هست؛ اگر نبود، این کار به سرانجام می‌رسید.» ابوحفص گفت: «جز اینکه سنگی از میان راه برداشتم تا کسی پایش گیر نکند، کاری نکردم.» جادوگر لبخندی زد و گفت: «خدایی را که با همین کار کوچک راضی کرده‌ای، نمی‌توان با نافرمانی آزرد.» سخن او دلی در ابوحفص برافروخت. همان‌جا توبه کرد. به آهنگری بازگشت و هر روز یک دینار دسترنجش را بی‌نام و نشان به درویشان و بیوه‌زنان می‌بخشید. روزگارش ساده و بی‌ادعا گذشت، تا روزی که صدای نابینایی و تلاوت آیه‌ای، او را بی‌خود کرد و بی آنکه بداند، دست در کوره‌ی آتش برد و آهن گداخته را بیرون کشید. 📚 تذکره الاولیاء ، ذکر ابوفحص حداد 🤍@Mohebbeh110
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ... 🤍@Mohebbeh110
887.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای منجی دل‌های خزان دیده کجایی؟ 🤍@Mohebbeh110
قسمت چهاردهم: یادی از سمنون محب روایت کرده‌اند که وقتی سمنون به حجاز رسید، مردم شهری به نام فَید دورش جمع شدند و گفتند: «بر ما موعظه‌ای کن.» سمنون بر بلندی ایستاد و از عشق الهی سخن گفت. اما هیچ گوشی به سخنانش توجه نکرد. پس رو به چراغ‌های تالار کرد و گفت: «حالا با شما حرف می‌زنم.» ناگهان چراغ‌ها لرزیدند، به هم خوردند و یکی پس از دیگری شکستند. باز می‌گویند که روزی دیگر، در میانه‌ی سخنرانی‌اش درباره محبت، پرنده‌ای از دل آسمان پایین آمد. اول روی سرش نشست، بعد روی دستش، بعد به کنارش خزید و سرانجام بر زمین آرام گرفت. پرنده چنان از گرمای حرف‌های او بی‌تاب شد که با منقارش پی‌درپی به خاک زد، آن‌قدر که خون از منقارش روان شد و در همان حال جان داد. مردم در سکوت ایستاده بودند. سمنون آهسته گفت: «محبت اگر به دل بیفتد، حتی پرنده هم بی‌قرار جان می‌دهد.» 📚 تذکرة الاولیاء، ذکر سمنون محب 🤍@Mohebbeh110