eitaa logo
محب
5.7هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
9 فایل
بسم‌رب‌المهدی ♥️ جذاب ترین 👌😍 📜احادیث ائمه اطهار ✍️متون ادبی برگرفته از روایات 🖼️ عکس نوشته و... مطالبی با محوریت مذهبی_سیاسی_اجتماعی 👤ارتباط با ادمین: @j_moheb
مشاهده در ایتا
دانلود
دعا یعنی.... ✍حجت‌الاسلام پناهیان 🤍@Mohebbeh110
22.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک گناه تا بدبختی!... 📽آیت‌الله جاودان 🤍@Mohebbeh110
➖قسمت سیزدهم: یادی از ابوحفص حداد ابوحفص دل‌بسته‌ی کنیزی شده بود، آن‌قدر که آرام و قراری نداشت. به او گفتند در شارستان نیشابور جادوگری یهودی هست که شاید بتواند کاری کند. ابوحفص به سراغ او رفت و ماجرای دلش را باز گفت. جادوگر گفت: «باید چهل روز نماز نخوانی، کار نیکی نکنی، نام خدا را به زبان نیاوری و نیت خوبی در دل نپروری. آن وقت من چاره‌ای می‌اندیشم.» ابوحفص چهل روز چنان کرد. جادوگر طلسمی ساخت، اما به نتیجه نرسید. رو به ابوحفص کرد و گفت: «در وجود تو خیری هست؛ اگر نبود، این کار به سرانجام می‌رسید.» ابوحفص گفت: «جز اینکه سنگی از میان راه برداشتم تا کسی پایش گیر نکند، کاری نکردم.» جادوگر لبخندی زد و گفت: «خدایی را که با همین کار کوچک راضی کرده‌ای، نمی‌توان با نافرمانی آزرد.» سخن او دلی در ابوحفص برافروخت. همان‌جا توبه کرد. به آهنگری بازگشت و هر روز یک دینار دسترنجش را بی‌نام و نشان به درویشان و بیوه‌زنان می‌بخشید. روزگارش ساده و بی‌ادعا گذشت، تا روزی که صدای نابینایی و تلاوت آیه‌ای، او را بی‌خود کرد و بی آنکه بداند، دست در کوره‌ی آتش برد و آهن گداخته را بیرون کشید. 📚 تذکره الاولیاء ، ذکر ابوفحص حداد 🤍@Mohebbeh110
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ... 🤍@Mohebbeh110
887.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای منجی دل‌های خزان دیده کجایی؟ 🤍@Mohebbeh110
قسمت چهاردهم: یادی از سمنون محب روایت کرده‌اند که وقتی سمنون به حجاز رسید، مردم شهری به نام فَید دورش جمع شدند و گفتند: «بر ما موعظه‌ای کن.» سمنون بر بلندی ایستاد و از عشق الهی سخن گفت. اما هیچ گوشی به سخنانش توجه نکرد. پس رو به چراغ‌های تالار کرد و گفت: «حالا با شما حرف می‌زنم.» ناگهان چراغ‌ها لرزیدند، به هم خوردند و یکی پس از دیگری شکستند. باز می‌گویند که روزی دیگر، در میانه‌ی سخنرانی‌اش درباره محبت، پرنده‌ای از دل آسمان پایین آمد. اول روی سرش نشست، بعد روی دستش، بعد به کنارش خزید و سرانجام بر زمین آرام گرفت. پرنده چنان از گرمای حرف‌های او بی‌تاب شد که با منقارش پی‌درپی به خاک زد، آن‌قدر که خون از منقارش روان شد و در همان حال جان داد. مردم در سکوت ایستاده بودند. سمنون آهسته گفت: «محبت اگر به دل بیفتد، حتی پرنده هم بی‌قرار جان می‌دهد.» 📚 تذکرة الاولیاء، ذکر سمنون محب 🤍@Mohebbeh110
چطور می‌توانی؟! درجۀ وجودى انسان از تمامى جمادها و حيات‌ها و حيوان‌ها جلوتر است. پس چطور مى‌تواند خودش را با اين‌ها مبادله كند؟ يك عمر بدهد و يك مشت طلا و آجرها و خانه‌ها را بپذيرد؟ 🤍@Mohebbeh110
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بندرعباس💔 شاید زیباترین صفی که تو عمرمون میتونیم ببینیم، همین صف‌های کمک به هموطنامون هست... 🤍@Mohebbeh110
بسم الله الرّحمن الرّحیم انا لله و انا الیه راجعون 💬 حادثه دردناک آتش‌سوزی در بندر شهید رجایی موجب اندوه و نگرانی است. 💬 مسئولان امنیتی و قضائی موظفند با بررسی کامل، هرگونه سهل‌انگاری یا تعمّد را کشف و بر طبق مقررات پیگیری کنند. 💬 همه‌ی مسئولان باید خود را در پیشگیری از حوادث تلخ و خسارتبار موظف بدانند. 💬 اینجانب رحمت و مغفرت الهی برای جانباختگان و صبر و سکینه برای خانواده‌های مصیبت زده‌ی آنان و شفای عاجل برای آسیب‌دیدگان این حادثه‌ی تلخ مسألت میکنم و از مردمان پرگذشتی که در لحظه‌ی نیاز آماده‌ی خون دادن به مصدومان شدند صمیمانه تشکر میکنم. والسلام علیکم و رحمةالله سیّدعلی خامنه‌ای ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ 🤍@Mohebbeh110
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از پشیمانی از گناه، فوراً چه کاری انجام دهم؟ 📽آیت الله مصباح 🤍@Mohebbeh110
آرامش و قرار دل ثامن الحجج(ع) ای زینبِ امام رضا(ع) اشفعـــی لنا 🗓️ روز دختر و آغاز دهه کرامت مبارک 🤍@Mohebbeh110
➖قسمت پانزدهم: ذکر ابومحمد مرتعش ابومحمد می‌گفت: «سیزده بار رفتم حج، با این خیال که دارم روی بال توکل می‌روم. اما یک روز نشستم به حسابِ دل، دیدم همه‌ش هوای نفس بوده.» گفتند: «چه طور فهمیدی؟» لبخند تلخی زد و گفت: «مادرم گفت: یک کاسه آب بیار. همون کار کوچیک برام سخت اومد. اونجا فهمیدم که اگر دلم راست بود، این خدمت کوچک این‌همه سنگین نمی‌شد...» درویشی هم قصه‌ای داشت: «بغداد بودم. دل بی‌قرار سفر حج شده بود. با خودم گفتم باید پانزده درم جمع کنم؛ برای مشک آب، طناب و کفش. تو فکر بودم که یک نفر در زد. در را باز کردم، دیدم مرتعش است، مشک آب در دست. گفت: "بگیر." گفتم: "نمی‌گیرم." اصرار کرد: "بگیر و زحمت نده." گفت: "چقدر پول میخواستی؟" گفتم: "پانزده درم." آن را به من داد و رفت.» لبخندی زد و ادامه داد: «انگار خدا پیش از آنکه من دست دراز کنم، خودش دستش را پیش آورده بود.» 📚 تذکره الاولیاء، ذکر ابو محمد مرتعش 🤍@Mohebbeh110