من را بخاطر تو سر زنش میکنند
و من ؛ دیوانه وار
هر بار
عشق تو را بیشتر فریاد میزنم ! ...
توی مِه
آدم اجسامی رو می بینه که به او نزدیک ترند .
خدا به آدما می گه : من از رگ گردن به شما نزدیک ترم ...
ولی گاهی ما ها انقدر نمی بینیمش که دلتنگمون می شه ...
بعد جذابیتش می دونی کجاس؟
اونجا که دنیا رو برات گرفته می کنه ...
مه آلود می کنه ؛
تا تو فقط اونو ببینی ...
اونی که از همه به تو نزدیکتره ...
مسیر پیش رویم سراسر پر از ترس بود
ترس از ابهام ها و تاریکی ها ؛ از ناشناخته ها
یادت می آید استاد ؟
تو دیده بودی
وجود پر هیجانم را ، حرارت هایم را ، اضطراب هایم را ...
و از همه مهمتر ؛
جاده ی ناشناخته ی روبرویم که پیچ و خم هایش برایم مجهول بود ...
تو اما راه بلد جاده های دنیا ...
تصمیمت را گرفتی !
قید همه چیز را زدی ...
یادت می آید روزهایی را که یادت میرفت غذا بخوری ؟ ...
یادت میرفت آخرین دفعه کی خوابیدی ؟ ...
تصمیمت را گرفتی !
امثال من زیاد بودند و امثال تو کم !
از روزی که تحت تابش خوشید قرار گرفتی ؛
ماه شدی !...
شدی انعکاس نور در شب های تاریک دنیا ...
و شاگردانت که اکنون در شبهای آغشته به فتنه های زمانه ؛
اهداف روشن آینده را با امید دنبال میکنند ...
دَره هایی را که در این راه تو نشانشان دادی ؛
حالا نشان بقیه می دهند ...
و این انعکاس نور علمِ معلم های عالم پروری چون تو ،
مانند روبرویی دو آینه باهم
تابی نهایت ادامه می یابد ! ...
استادم ! ...
امروز را اگر قرار باشد به یکی تبریک بگویم ؛
آن تو هستی ...
مُهـجه .
مسیر پیش رویم سراسر پر از ترس بود ترس از ابهام ها و تاریکی ها ؛ از ناشناخته ها یادت می آید استاد ؟
"محمد حسین فرج نژاد "
روز عاشق های عشق پرور را به تو تبریک میگویم ...