مُهـجه .
با این تفاوت که دستانم را بسته بودند .. و اجازه نمیدادند کمکش کنم ...
تنها راهی که به ذهنم میرسید این بود که وادارش کنم روی پای خود بایستد ...
نمی دانستم چطور ...
نمی دانستم چگونه ...
من فقط میدانم سخت است
محکومت کنند به جرمی که تو
کوچکترین تقصیری درش نداشتی
اما ...
دفاع هم نتوانی از خودت بکنی