هدایت شده از کنجِخلوت...!
* بعد از تو نفهمید کسی عمق غمم را
من ماندم و یک سینه پر از حرف اضافی…
هدایت شده از کنجِخلوت...!
روا نبود دلی را چنین بیازاری
که خالی از دگران بود و از تو آکنده . .
یه دورانی هم آدم عاشقه نباید ها میشه ؛
بقیه بهش میگن "لجبازی"
اما من اسمش رو میزارم ؛ "دلتنگی" ! ..
9 سالم بود ..
تو ایون نجف نشسته بودیم ؛
بابام با لذت خیره شده بود به
حال و هوای صحن و زیر لب
داشت مدح امیرالمؤمنین میخوند
رفتم نزدیکش ؛ منو بغل کرد و
با عشق گفت :
امام علی خیلی خواستنیه! ..
میدونستم میخواد چیزی بگه
پرسیدم : چطور بابا ؟
گفت : داستان شب معراج رو شنیدی ؟
سرم رو به معنی نه تکون دادم
بابام با یه لبخند شروع به تعریف کرد ..
اونجا اولین بار بود که حس کردم
دوست دارم برای آقا امیرالمومنین جون بدم .. !
داستان که تموم شد دویدم سمت داخل حرم ..
بین شلوغی ها خودمو رسوندم به شبکه های ضریح و محکم بوسیدمشون ! ..
حس میکردم چشمم گنجایش دیدن اینهمه قشنگی رو نداره .. :)
ذهن من کوچیکتر از درک اونهمه فضائل بود ! ..
فقط از اونروز یه سوال ذهنم رو درگیر کرده که هنوز هم نمیتونم جوابش رو پیدا کنم " چطور آدم هایی پیدا شدند که با آیینه ی
تمام نمای خداوند دشمنی کنند ؟
اصلا اونها آدمند ؟ "