سَمیح🕊
آدم کسی را میخواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند ...
آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد ... زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را، پوست پُر از کَک و مَکَش را، زانو و آرنج پینه بسته اش را، ابروهای پُر و دست نخورده اش را ... دل همه مان کسی را بیشتر میخواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پُف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد ... کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را ... همه ی ما کسی را بیشتر میخواهد که منِ زشتمان را بیشتر از منِ زیبایمان دوست داشته باشد ... کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند ... کسی که دلش برای شکستن ناخن مان ریش شود تا برای ناخن های مانیکور کرده مان غنج برود ... ما همه مان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد ... کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد، عینکمان را مثل چشم های پُر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد، قلب مان و حتی استخوان هایمان ...
پی نوشت:
همه ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خود آزار و خود خواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند ... پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری، خر و پُف، فراموشی، زشتی و ناتوانی جزئی از زندگی مان خواهد شد، قطعا
همه مان یک نفر را می خواهیم که سال های سال روزهای سخت را به دلگرمیِ بودنِ هم بگذرانیم.
#این_چنین_عشقی_آرزوست
#عکسشخییییییلیدوستدارم
همینجاس که خودت رو در حضور عزیزی حس میکنی که در برابرش هیچی نیستی ولی اون با مهربونی و محبت نگات میکنه و پذیرای حضورت میشه...
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سپاه دیشب به وقت حاج قاسم چهارشنبه سوری رو با زدن دو پایگاه سری موساد در اربیل عراق را آغاز کرد.
#اربیلکردستانعراق
چیزی نیست. سپاه داره قلق گیری میکنه برای زدن تلاویو
#فاتح۱۱۰
شعبان خیلی ماه قشنگیه. تا حالا دقت کردین چند تا ولادت تو این ماه هست؟
جالب اینجاس که تقریبا همشون تو واقعه کربلا حضور داشتن.
۳ شعبان، ولادت آقا امام حسین(ع)
۴ شعبان، ولادت آقا قمر بنی هاشم(ع)
۵ شعبان، ولادت آقا امام سجاد(ع)
۱۱ شعبان، ولادت آقا علی اکبر(ع)
۱۵ شعبان، ولادت آقا و مولامون حضرت ولی عصر(عج)
۱۷ یا ۲۳ شعبان، ولادت رقیه خاتون عزیزدردانهی سیدالشهدا
تمام دلخوشیاش بود. همدم روزها و شبهایش. یک رادیوی قدیمی کوچک که همیشه همراهش بود. اما مدتی میشد که دیگر مثل قبل کار نمیکرد. دیگر صدایش در نمیآمد. اما او رادیو را دوست داشت، دلش نمیخواست جایش را با رادیوی دیگری پُر کند. هر بار که خراب میشد آن را پیش بهترین تعمیرکار شهر میبرد تا درستش کند، هرچند مثل اولش نمیشد، اما دلخوش بود که هنوز صدایی دارد. اما هر بار که تعمیر میشد نهایتا چند هفته کار میکرد، و دوباره تعمیر و تعمیر و تعمیر! یک روز صبح مثل همیشه داشت رادیو گوش میکرد که باز هم صدایش قطع شد. دلخوشی تمام این سالهایش حالا تبدیل به یک مشکل بزرگ شده بود. رادیو را برداشت و تکانش داد تا شاید صدایش در بیاید و درست شود، اما از دستش افتاد و همه چیزش پخش زمین شد. تکههایش را جمع کرد و پیش هر تعمیرکاری که میشناخت برد. دلش قرص بود که باز هم مثل همیشه درست میشود، اما تعمیرکاری نبود که رادیو را ببیند و نگوید قابل تعمیر نیست. ناامید آن را برداشت و به خانه رفت. مثل همیشه آن را روی طاقچه گذاشت. گاهی در زندگی تمام تلاشت را میکنی تا تنها دلخوشیات را از دست ندهی. هربار که خراب میشود به هر قیمتی تعمیرش میکنی تا با او ادامه دهی. اما حقیقت این است بعضی از خرابیها دیگر قابل تعمیر نیست. یک روز میرسد که باید رهایش کنی تا تبدیل به یک مشکل بزرگ نشود. تا خاطرات خوبش خراب نشود. گاهی باید دل کند از چیزی که خراب شده است، و دیگر امیدی به تعمیرش نیست. میخواهد یک رادیو باشد، یا یک احساس …🙂
سلام من✋🏻
منِ بۍخیال!حالت چهطوره؟(:
میخوای بگی خوبی؟(:
میخوای بگی کوکِ کوکی؟(:
عذاب وجدان نمیگیری با این همه دروغ!؟
مگه نمیدونی دروغ بده (:
مگه نمیدونی باید روراست باشی!
یادت ندادم اینا رو ؟(:
جنابِ "من" یه چند وقته ازت گلهها دارم (:
فرصتش پیش نمیاومد بگم!
میشه الان دو کلام حرف درست درمون بزنیم؟
هر بار تو میگی من گوش میدم این بار بذار
من بگم(:
بذار من گلایههام و بگم بذار من کفری باشم!این بار بذار من سرت داد بزنم این بار من طلبکارم و تو بدهکار ! می پرسی چه طلبی؟(:
واقعا نمیدونی!؟
من ازت یه وجدان طلب دارم!
خیلی وقتهها ...نمیخوای طلبت و بدی!؟
بابا مومن! حقخوری از عرقخوری بدتره!(:
طلب من و صاف نمیکنی!؟
لازمش دارم!اگر نداشتم نمیگفتم... یه چند وقته بدجور جای خالیش و توی خودم حس میکنم...(: انگار یه قسمت از وجودم نیست...
کمه! یه جوری جای خالیش بیداد میکنه که
"زندگی" هم ازم شکایت کرده!
اومده میگه حاشا به وجودت!
چجوری شبا راحت سرت و میذاری زمین میخوابی! گفتم، برای چی؟ چیشده مگه؟
گفت: کور زاده نشدی که(: چرا خودت و میزنی به کوری!جنابِ "من" واقعا حرفای "زندگی" برام مبهم بود ازش پرسیدم منظورت چیه؟
جوابش داغونم کرد! با دوتا سوال شروع کرد
پرسید: داری چی کار میکنی؟
به آیندهی کارات فکر کردی؟...
این همه گناه گردنته!
زندگیت و ببین!اگر بخوان برای گناهکار مثال بزنن تو نفر اولی!خجالت نمیکشی؟
شرم نمیکنی؟
اصلا شرمی تو وجودت مونده؟!"من"جان! جونم برات بگه که گارد گرفتم!گفتم مگه چی کار کردم!؟چه رسوایی کردم؟!این چه طرز حرف زدنه! گفتش آره! یه کارایی کردی که فکر میکنی مهم نبوده! دیده نشده! اهمیتی نداشته ...گفتش:
اون روز و یادته! تقصیر خودت بود.. انداختی گردن اون بنده خدا؟یا اون موقعی که طفلی بی تقصیر بود کاسه کوزهها رو سر اون شکستی!یادته دروغ میگفتی؟ اسمشم میذاشتی مصلحتی! سر کی و گول میزدی! یادته به جای اعتراف به ضعف خودت! به خدا دشنام دادی! گفتی این چه وضعشه! گفتی اصلا مگه تو وجود داری! مگه تو خدایی؟ اگر خدایی پس این چه وضعیته!
یادته غیبتات!
بدگوییهات
توهینات!
یادته سر مادرت داد زدی!
یادته قضاوتات! یادته نمازنخوندتات!
یادته کفرگفتنات!
حرفش و قطع کردم!
گفتم اوووووو چخبره! کلاه قاضی گذاشتی رو سرت و پشت سرهم میگی! اینا مگه گناهه؟
حق الله و خدا می بخشه
حق النفسم میبخشه
حق الناسی نکردم!
غیبتا رو جلوی روشونم میگفتم!
حالا یه وقتایی آدمیزاده دیگه کنترل اعصابش و از دست میده یه چیزایی میگه!یه جوری میگی انگار آدم کشتم!
منم مثل بقیه!