تمام دلخوشیاش بود. همدم روزها و شبهایش. یک رادیوی قدیمی کوچک که همیشه همراهش بود. اما مدتی میشد که دیگر مثل قبل کار نمیکرد. دیگر صدایش در نمیآمد. اما او رادیو را دوست داشت، دلش نمیخواست جایش را با رادیوی دیگری پُر کند. هر بار که خراب میشد آن را پیش بهترین تعمیرکار شهر میبرد تا درستش کند، هرچند مثل اولش نمیشد، اما دلخوش بود که هنوز صدایی دارد. اما هر بار که تعمیر میشد نهایتا چند هفته کار میکرد، و دوباره تعمیر و تعمیر و تعمیر! یک روز صبح مثل همیشه داشت رادیو گوش میکرد که باز هم صدایش قطع شد. دلخوشی تمام این سالهایش حالا تبدیل به یک مشکل بزرگ شده بود. رادیو را برداشت و تکانش داد تا شاید صدایش در بیاید و درست شود، اما از دستش افتاد و همه چیزش پخش زمین شد. تکههایش را جمع کرد و پیش هر تعمیرکاری که میشناخت برد. دلش قرص بود که باز هم مثل همیشه درست میشود، اما تعمیرکاری نبود که رادیو را ببیند و نگوید قابل تعمیر نیست. ناامید آن را برداشت و به خانه رفت. مثل همیشه آن را روی طاقچه گذاشت. گاهی در زندگی تمام تلاشت را میکنی تا تنها دلخوشیات را از دست ندهی. هربار که خراب میشود به هر قیمتی تعمیرش میکنی تا با او ادامه دهی. اما حقیقت این است بعضی از خرابیها دیگر قابل تعمیر نیست. یک روز میرسد که باید رهایش کنی تا تبدیل به یک مشکل بزرگ نشود. تا خاطرات خوبش خراب نشود. گاهی باید دل کند از چیزی که خراب شده است، و دیگر امیدی به تعمیرش نیست. میخواهد یک رادیو باشد، یا یک احساس …🙂
سلام من✋🏻
منِ بۍخیال!حالت چهطوره؟(:
میخوای بگی خوبی؟(:
میخوای بگی کوکِ کوکی؟(:
عذاب وجدان نمیگیری با این همه دروغ!؟
مگه نمیدونی دروغ بده (:
مگه نمیدونی باید روراست باشی!
یادت ندادم اینا رو ؟(:
جنابِ "من" یه چند وقته ازت گلهها دارم (:
فرصتش پیش نمیاومد بگم!
میشه الان دو کلام حرف درست درمون بزنیم؟
هر بار تو میگی من گوش میدم این بار بذار
من بگم(:
بذار من گلایههام و بگم بذار من کفری باشم!این بار بذار من سرت داد بزنم این بار من طلبکارم و تو بدهکار ! می پرسی چه طلبی؟(:
واقعا نمیدونی!؟
من ازت یه وجدان طلب دارم!
خیلی وقتهها ...نمیخوای طلبت و بدی!؟
بابا مومن! حقخوری از عرقخوری بدتره!(:
طلب من و صاف نمیکنی!؟
لازمش دارم!اگر نداشتم نمیگفتم... یه چند وقته بدجور جای خالیش و توی خودم حس میکنم...(: انگار یه قسمت از وجودم نیست...
کمه! یه جوری جای خالیش بیداد میکنه که
"زندگی" هم ازم شکایت کرده!
اومده میگه حاشا به وجودت!
چجوری شبا راحت سرت و میذاری زمین میخوابی! گفتم، برای چی؟ چیشده مگه؟
گفت: کور زاده نشدی که(: چرا خودت و میزنی به کوری!جنابِ "من" واقعا حرفای "زندگی" برام مبهم بود ازش پرسیدم منظورت چیه؟
جوابش داغونم کرد! با دوتا سوال شروع کرد
پرسید: داری چی کار میکنی؟
به آیندهی کارات فکر کردی؟...
این همه گناه گردنته!
زندگیت و ببین!اگر بخوان برای گناهکار مثال بزنن تو نفر اولی!خجالت نمیکشی؟
شرم نمیکنی؟
اصلا شرمی تو وجودت مونده؟!"من"جان! جونم برات بگه که گارد گرفتم!گفتم مگه چی کار کردم!؟چه رسوایی کردم؟!این چه طرز حرف زدنه! گفتش آره! یه کارایی کردی که فکر میکنی مهم نبوده! دیده نشده! اهمیتی نداشته ...گفتش:
اون روز و یادته! تقصیر خودت بود.. انداختی گردن اون بنده خدا؟یا اون موقعی که طفلی بی تقصیر بود کاسه کوزهها رو سر اون شکستی!یادته دروغ میگفتی؟ اسمشم میذاشتی مصلحتی! سر کی و گول میزدی! یادته به جای اعتراف به ضعف خودت! به خدا دشنام دادی! گفتی این چه وضعشه! گفتی اصلا مگه تو وجود داری! مگه تو خدایی؟ اگر خدایی پس این چه وضعیته!
یادته غیبتات!
بدگوییهات
توهینات!
یادته سر مادرت داد زدی!
یادته قضاوتات! یادته نمازنخوندتات!
یادته کفرگفتنات!
حرفش و قطع کردم!
گفتم اوووووو چخبره! کلاه قاضی گذاشتی رو سرت و پشت سرهم میگی! اینا مگه گناهه؟
حق الله و خدا می بخشه
حق النفسم میبخشه
حق الناسی نکردم!
غیبتا رو جلوی روشونم میگفتم!
حالا یه وقتایی آدمیزاده دیگه کنترل اعصابش و از دست میده یه چیزایی میگه!یه جوری میگی انگار آدم کشتم!
منم مثل بقیه!
"زندگی" گفت پس دیگه برای بقیه نرو بالا منبر و هدایتشون کن!
خندیدم و گفتم چه ربطی داره!؟
قضیارو قاطی نکن... این بار اون خندید و من گریه کردم!این بار اون انگشت اشارهش و به سمتم گرفت! این بار نوبت سخنرانی اون بود!
گفت ...گفت: یادمه زیاد حسین حسین میکردی🥲
گفت: یادمه زیاد دم از ظهور میزدی!
یادته توهم؟(:
بعد از این سخنرانیهای قشنگم همیشه یه عده بودن به به و چه چه میکردن!
اما از اون طرف قضیه هم آگاه بودن؟
از این طرف قضیه هم براشون گفته بودی؟
گفته بودی کسی که داره داد میزنه
"فقط حسین و دیگر هیچ" خودش یه ذره مرام حسینی نداره! یه ذره شعور حسینی نداره!
یه ذره درک حسینی نداره!
گفته بودی اونی که داره میگه بهتون
" برای ظهورش آماده بشیم" خودش آماده نشده!
آمادگی ظهور ینی چی؟!🙂
یعنی همین چیزای کوچیک!
البته از نظر جماعت انسانی، یعنی کوچیک!
سربازی که قدرت اعصاب و فکرش دست خودش نباشه
یکی دیگه کنترلش میکنه؛
خواه شهوت
خواه شیطان
خواه شهرت
خواه دنیای کذاب!
فرقی نداره
یکی دیگه افسارش و دست می گیره!
آمادگی ظهور یعنی چی؟!
یعنی خودت و بساز!
یعنی بشو معمار خودت!
طراحی کن!
بشو بنای خودت!
بساز!
بشو نقاش خودت!
نقش بزن!
بشو نویسندهی خودت!
عقایدت و روشن کن...
غیر اینه؟
"من" حرفاش تکونم داد!
بیراه نمیگفت...
دور نمی گفت...
بد نمی گفت!
من تموم این مدت "توهم" داشتم!
توهم عمل
توهم تقوا
توهم بلدی!
توهم ...🥲💔
این توهم دونستن، توهم این که من خودم یه انسان کامل و دور از گناهم، عین بختک چسبیده بود به روحم!ولم نمی کرد!زندگی ادامه داد حرفاش مثل پتکی بود که تو سر منطقم می خورد . . .
گفت: می دونی مشکلت چیه؟
این بار نه با غرور ...نه با جبههگیری
که با بغض گفتم چیه🥲؟ گفت نداریش!
وجدان و نداری...نداری که وجدان درد نگرفتی! اگر وجدان درد گرفته بودی با پرویی خودت و از اهلِ وفا نمیدونستی!با تردید گفتم وفا؟گفت آره وفا!وفادار به خدا ...به تعهداتت با خدا وفا دار به حسین...به راه حسین بن علی!🥲
وفادار به موعود...به عهد نامهی ظهور...بی وفایی کردی یا بن آدم!اون دستهای وفادار هستن
که منیت ندارن!
وجدان دارن...
اهل تحلیل خودشونن...
خودشون و زیر و رو میکنن یه عیب پیدا کنن بندازنش دور ...وفاداران؛
اخلاق دارن(:
شعور دارن
حریت دارن
نظام فکریشون ختم میشه به سادگی، به خدا
به نور ... به مهدی!مدام به فکر آخرین حجت خدا روی زمین هستن!میترسن!دل و جیگر دارنا ...اما میترسن از این که مبادا دل آقا رو بشکنن!مبادا با یه گناه یه مرحله عقب تر بیان...
مبادا با گناهی...بی فکری
هرچی تلاش کرده بودن دود بشه بره هوا!آیا توهم میترسی؟(:
یا مثل همیشه توهم شجاعت و نترسی داری(:... "من" نمیدونستم چی بگم! اونجایی بودم که شاعر نوشت:
"من از شرمندگی چون لالههای واژگون عمریست
به سوی آسمانم نیست روی سربراوردن"
این وجدان نداشته رو از تو میخوام "من"!
تو خودت و تو چشمم بزرگ کردی
شدی کلیت! منیت!
چشمام و بستی...
وجدانم و قایم کردی!
بهم پسش بده...
بهم پسش بده (:
آقای دلم یاور میخواد
نمیگم یاورما ...اما تو وجدان و بده
من قول میدم مثلِ یاوراش باشم...یاور بی وجدان، که به درد نمیخوره(: هیچجا به درد نمیخوره...
آدمیزاد بدون وجدان، آدم نیست
شیطانه با ظاهری آراستهتر ...
پ.ن :
وجدان: شعور، ضمیر، تدین، آوای درونی (:
بیا آوای درونیمون و بیدار کنیم ...(:
بیا بزنیم تو گوش این منیت و بهش بگیم دست از سرمون بردار ... بیا مبارز باشیم...
یه رزمنده، یه اهل میدون رزم؛
اول باید با خودش بجنگه(:
اول باید دشمن درون خودش و بکشه!
اول باید قدرت و بینشش و به رخ
نفسانیت و منیت خودش بکشه (:
من و تو مثلا رزمندههایی هستیم که هزاران بار
از خودمون شکست خوردیم...
هزاران بار در برابر خودمون احساس ضعف کردیم!هزاران بار در برابر نفس اماره، شکست خوردیم...هزاران بار بندهی شیطان بودیم...
هزاران بار برای شیطان وارد میدون شدیم
هزاران بار با حنجرهی خدادادیمون، شیطان و شکر کردیم!من و تو مبارز خوبی نبودیم (:
فرمانده حق داره اگر تنبیهمون کنهـ با این وضعیتمون به خودمون میگیم اهل رزم؟
نه ..نه ما تا الان اهل بزم بودیم تا رزم (:
بزم شیطان !
بزم گناه!
بزم کوری...
بزم تاریکی ...
حاشا به چهرهی شیطان صفت درونمون!همرزم من(:بیا شیوهی جنگیدنمون و عوض کنیم هربار با مهمات و آلات جنگی رفتیم به میدون!
بیا این بار با شوق، با وجدان، با روح، با قلبمون بزنیم به دل دشمن! بیا اینبار خط شکنانِ با وجدان باشیم!خط شکنان بی ادعا (:
قشنگ نیست؟ خط مقدم مهديعج،آدمِ کاربلد میخواد (: ڪسی که سیاست جنگیدن داشته باشه! بینش معنوی داشته باشه! کسی مشامش با بوی باروتِ گناه، پر نشه!پسش بزنه!آره (:
قبول کن تا اینجا خیلی اشتباه اومدیم و
خیلی نبردا رو شکست خوردیم...الان عین قدیمای اهل رزممون؛ یه یازهرا مدد بگو و از اول شروع کن!
ما رزمندهی قهار کم نداشتیماااا (:
برگرد به 40 سال پیش! ببین خط شکنامون کیا بودن...ببین چطور جنگیدنا ...رزمنده داشتیم 13.14 ساله بهش میگفتن فرمانده (:
فکر میکنی چرا؟چون اول به سمت منیت خودش شلیک کرد بعد دشمن!دست از معلم بودنامون برداریم رفیق(:بشینیم پای مکتبِ کاربلدا...
هنوز خیلی مونده ماها بلدهکار بشیم ...
خیلی موندهها (: اخم نکن!
نگو من بلدم!هنوز مونده من و تو کارکشته بشیم.. هنوز مونده سلاحهامون آبدیده بشه(:
گفتی یا زهرا رو ؟(:
این بار بلندتر بگو (:✋
از بی بی جان بخواه بهمون لیاقت جنگیدن
بده (:...
خستتون کردم ببخشید ولی تا دیگه گله مند نباشید که چرا چرا حرف نمیزنم...😅
یه صلوات بفرستید 🌱
و یازهرا س✋🏻
امشب نیمه شعبانه. یه حس شوق خاصی داره ولادت اونب که منجی دنیاست و اصلاح امور دنیا دستشه...
امروز و فردا برای ولادت اقا، هرکاری از دستت برمیاد انجام بده.
شده چند تا کاسه شله زرد درست کن بین همسایهها پخش کن.
یه بسته شکلات بگیر پخش کن.
برای بچههای کوچیک فامیل، به زبون بچگونه خودش از امام زمان بگو و بهش معرفی کن.
اگه تاکسی یا اسنپ کار میکنی، یه فردا رو به نیت اقا رایگان کار کن. شده حتی یه ساعت. و علتش رو روی داشبوردت بنویس.
بادکنکهای کوچولو بخر روش جملات خوشگل به زبون خودت بنویس و به بچههای کوچولو بده. حتما لازم نیس حدیث باشه. بذار براشون موندگار بشه و یادشون بمونه که این روز با بقیه روزا فرق میکنه.
و حتما یه خبری هس...