انگار ولم کردن وسط یه زمینی که توش پر از شیشست، بهم گفتن بدو تا برسی به خوشبختی و خوشی!
هرجی دوییدم خوشی ازم دورتر شد...
پاهام خستس،زخمیه،خونیه!
توش کلی شیشه خوردس
راستی پا قلب دوم ادمیزاده مگه ن
از بعضی پادگان های سربازی بگم؟
میگفت سرهنگه انقد حال میکرد میزد تو گوش سربازا و در آخر هم به من میگفت بدبختا نمیتونن شکایت کنن چون نه دوربینی هست نه شاهد دارن :)
همینقدر عقده ای
سَمیح🕊
از بعضی پادگان های سربازی بگم؟ میگفت سرهنگه انقد حال میکرد میزد تو گوش سربازا و در آخر هم به من م
البته سرباز داریم تا سرباز....
من باشم خشابو خالی میکنم روش
ولیکن معافم :)))