𝔐𝔬𝔫𝔰 † 𝔢𝔯 𝔠𝔬𝔯𝔢 | حوصله پخ
بچه ها کی داستان ترسناک میخواد ؟ ( خودم نوشتم ) فقط بیشتر جناییه تا ترسناک
منم یه زمانی رمان مینوشتم ولی ولش کردم کسی نمیخونه 😍
یه روز یه دختر به دنیا اومد اسمش ملیسا بود . ملیسا وقتی به دنیا اومد کسی متوجه نشد که اون در حال مرگه ! اون رو بردن داخل بخش نوزاد ها ، چند ساعت بعد پرستار ها از این متعجب شدن که چرا ملیسا اینقدر ساکته رفتن بالا سرش و دیدن که بدون هیچ گونه الاعم بیماری یا قتل مر*ده ! تنها چیزی که متوجه شدن این بود که با درد مر*ده چون قطره های اشک سرد هنوز روی گونه هاش بوده .
چند وقت بعد به دلایل نامعلوم اون بیمارستان تعطیل شد !
یک روز یک مرد به اسم جان میخواست به یک جای متروکه بره که کجا بهتر از یه بیمارستان متروکه ؟
جان و دوستانش وقتی وارد شد جَو سنگینی داشت ولی اونا بهش اهمیت ندادن و رفتن داخل بیمارستان .
جان وقتی داشت میرفت به دفتر اسناد بیمارستان بر خورد دوستاش رو صدا کرد وقتی اسناد رو گشتن پرونده ی ملیسا رو دیدن اونا پرونده رو وقتی باز کردن صدای جیغ یک نوزاد اومد ! یکی از دوستای جان که اسمش لیزا بود گفت : من میرم ببینم چی بود !
لیزا وقتی رفت نه صدایی اومد نه چیزی فقط چکیدن یه قطره آب اومد . جان پرونده رو گذاشت داخل کیفش و با دوستاش پایین رفتن ببینن چیشده . وقتی رفت پایین دیدن لیزا یه نوزاد خاکی داخل دستاشه ! جان پرسید: این دیگه چیه لیزا ؟ لیزا وقتی سرش رو بالا اورد فقط یه کلمه گفت : ملیسا رو کشتن ! راک ( یکی از دوستای جان ) یکی زد تو گوش لیزا ، لیزا بیدار شد وقتی اون جنازه ی نوزاد رو دید از ترس انداختش اون ور و بعد زد زیر گریه مینا که دوست لیزا بود گفت : چیشده ؟ لیزا گفت : داخل پرونده نوشته !
پرونده اینطوری نوشته شده بود :
نام : ملیسا
فامیل : میندی
نام مادر : سارا
نام پدر : جورج
تاریخ تولد:۱۲ /۲۰۰۶/۳/
او مر*ده !
راک به لیزا گفت : یه برگه کنده شده ! لیزا زیر لب گفت : برو دوباره بگرد !
راک و جان دوباره به دفتر اسناد رفتن و کلی گشتن بعد از کلی وقت یه برگه ی تیکه پاره پیدا کردن .
جان گفت : ما یه برگه ی تیکه پاری پیدا کردیم ! ولی ما چسب نداریم که این تیکه ها رو بچسبونیم . مینا گفت : من چسب نواری دارم . لیزا چسب رو گرفت و تیکه ها رو به هم چسبوند و این طوری نوشته شده بود :
دلیل مرگ : نامعلوم
یهو جای دلیل مرگ چنین چیزی نوشته شد:
دلیل مرگ : توسط یک بیمار روانی که یک پرستار بود . او آمپول هوا به نوزاد زد !
لیزا گفت : اینجا تموم نمیشه هنوز ادامه داره !
مینا گفت : راک و جان با من بیاین من می دونم ادامه ی این چیه !
مینا جان و راک رو به دفتر اسناد پرستاران برو . اونا خیلی گشتن تا اینکه مینا گفت : اینجا اینجا پیداش کردم !!! جان و راک دیدن اون پرونده رو که اینطوری نوشته شده بود :
نام پرستار : مکس
فامیل پرستار : تانزانی
و ...
داخل برگه ی دوم اینگونه نوشته شده بود :
دلیل اخراج : او بیماری روانی داشت و به بیمار هایی که از قیافشان خوشش نمیاید به آنها آمپول هوا می زد و میک*شت وحتی در مواردی گفته میشود که به بیماران زن تجا*وز هم میکرد !
مینا و راک دلشون نیومد این پرونده رو به لیزا نشون بدن ولی جان میگفت اون باید این رو ببینه . لیزا یواشکی بالا اومد جوری که هیچ کس نفهمید لیزا اومد بالا و داد زد : مکس هنوز اینجا ست !!! اون فهمیده ما اینجاییم ! فرار کنید !!!
جان رفت پیش لیزا و گفت : پس تو چی ؟ لیزا گفت : اون فقط من رو دیده شما رو ندیده ! مینا گفت : من یه نقشه دارم ! نقشمون این شکلیه : لیزا ما تو رو داخل یه سبد میزاریم وقتی اون مرد مارو دید میگم ما بی خانمانیم و یه خونه ی مفتکی میخواستم وقتی متوجه شدیم که شما اینجایید وسایلمون رو جمع کردیم !
راک گفت : خب اگر گفت طوری نیست بمونید چی ؟
مینا گفت : خب میگیم یکی از دوستای پول دار تو مارو به خونش دعوت کرده ! خب چطوره ؟
لیزا گفت : خیلی خوبه !
اونا با موفقعیت نقشه رو انجام دادن و رفتن بیرون اونا سریع سوار ماشین شدن و رفتن و به پلیس اون پرونده رو دادن .
چند وقت بعد جان و بقیه دوستاش دوباره پیش پلیس ها رفتن و از پلیس پرسیدن : که اون بیمارستان چی شد ؟
پلیسا جواب دادن : فقط اون پرستار روانی نبود ! تقریبا ۱۰ پرستار دیگه هم مینطوری بودن !
((☆ ))------- پایان -------((☆))
𝔐𝔬𝔫𝔰 † 𝔢𝔯 𝔠𝔬𝔯𝔢 | حوصله پخ
یه روز یه دختر به دنیا اومد اسمش ملیسا بود . ملیسا وقتی به دنیا اومد کسی متوجه نشد که اون در حال مرگ
بهپای داستانای تزسناک تینا نمیرسه