از وقتی که رفتی تنها شده ام. تنها تر از موقعی که هرگز نیامده بودی. اصلا من تنهایی را بعد از تو شناختم.دیگر خسته شده ام. تحمل دیدن طلوع و غروب را هم ندارم. تازگی ها خیالاتی شده ام. هر غروب تورا میبینم که با ان موهای طلایی و شال قرمز، نشسته ای و داری پایین رفتن ان گلوله ی سرخ را تماشا میکنی. و چه چیزی غم انگیز تر از این؟
حالا هرچه فکر میکنم چیز دیگری برای گفتن ندارم. راستش در این سیاره ی سوت و کور و سرد که بعد از رفتن تو دیگر جای ماندن نیست، هیچ چیز دیگری برای گفتن وجود ندارد. اصلا هرگز چیزی برای گفتن وجود نداشته است. حرف اخر انکه امروز، دقیقا یکسال از نبودنت میگذرد.
"برسد به دست تو" | #داستان
اونجا که مجتبی سپید میگه :
همیشه شاعران آوارهی شعرند اما من
به دنبال توام! وقتی تو باشی شعر میآید...