« عشق ممنوعه »
فصل چهارم: طنینِ سکوت در هزارتوی تاریکی
ساعت، یازده و چهلوپنج دقیقه شب را نشان میداد. در خانهی خانمِ احتشام، سکوت هیچوقت خالی نبود؛ سکوتِ اینجا پُر از وزن بود، پُر از چشمهای نامرئی که از پشتِ درهای بسته، کیانا را رصد میکردند.
کیانا روی تختش نشسته بود، در حالی که لرزشی خفیف در انگشتانش میدوید. او کولهپشتیِ کوچکی را که از قبل آماده کرده بود، زیرِ پتو گذاشت تا در صورتِ بازرسیِ ناگهانی، شکلِ بالشش به نظر برسد. قلبش، مثل پرندهای که بالهایش را به قفس میکوبد، به دیوارههای سینهاش ضربه میزد. او فکر کرد: «اگر همین حالا دستگیر بشم، چی؟»
تصویرِ پنج پسر در ذهنش چرخید.
کیان شاید میگفت: «ترس، بخشی از نقاشیِ تاریکیه.»
سام میگفت: «همین ترسِ که تو رو زنده نگه میداره.»
مانی… مانی احتمالاً میخندید و میگفت: «سفر از جایی شروع میشه که پات رو از خونه بیرون میذاری.»
مطلقِ نیمهشب، مثلِ یک فریادِ بلند زیرِ پایش صدا کرد: قژژژژ.
او یخ کرد. نفَسش را در سینه حبس کرد. از پشتِ درِ اتاق، صدای راه رفتنِ مادرش در راهرو شنیده میشد. خانم احتشام همیشه دیر میخوابید. صدایِ خشخشِ دمپاییهای او روی سرامیکهای راهرو، نزدیک و نزدیکتر شد. کیانا سریع به سمتِ پنجره رفت، اما متوقف شد. سایهی مادرش از زیرِ درِ اتاق افتاد. سایه لحظهای ایستاد. کیانا حس کرد که مادرش دارد از پشتِ در، به اتاقِ او گوش میدهد.
ثانیهها به شکلِ ساعتها کش میآمدند. عرقِ سردی از پشتِ گردنِ کیانا سرازیر شد. «خدایا، فقط برو…»
سایه عقب کشید. صدای دمپاییها کمکم دور شد و به اتاقِ پذیرایی رفت. کیانا لرزشِ دستانش را با مشت کردن کنترل کرد. او میدانست که فرصتِ طلاییاش همین حالا است. پنجره را به آرامیِ یک بالِ پروانه باز کرد. هوایِ سردِ نیمهشب به داخل خزید و صورتِ داغِ کیانا را نوازش کرد. این باد، بویِ «آزادی» میداد.
او با احتیاط از لبهی پنجره بیرون خزید. خانهشان در طبقه اول
بود، اما ارتفاعِ پنجره تا حیاط، برای کسی که همیشه در قفس بوده، مثلِ قلهی یک کوه به نظر میرسید. پاهایش را روی لبهی سنگیِ پنجره گذاشت، تعادلش را حفظ کرد و با یک جهشِ بیصدا، روی چمنهای مرطوبِ حیاط فرود آمد.
دردِ خفیفی در مچِ پایش پیچید، اما او حتی اجازه نداد آخش در گلویش بپیچد. او حالا در فضایِ باز بود. دیوارِ حیاط، همان مرزی بود که همیشه از پشتِ پنجره به آن نگاه میکرد. او به سمتِ درِ کوچکِ پشتی دوید؛ دری که معمولاً سام همیشه باز میگذاشت. دستگیره سرد بود. آن را چرخاند. قفل نبود.
وقتی پایش را از درِ حیاط بیرون گذاشت و به کوچه رسید، دنیا برای لحظهای ایستاد. چراغهای خیابان، زرد و بیمارگونه میسوختند. کوچهی تاریک، هیچ شباهتی به تصویرهایِ امنِ تویِ کتابهای درسی نداشت. اینجا دنیایِ واقعی بود؛ جایی که هیچکس نبود که به او بگوید «حواست کجاست» یا «این کار بیهوده است».
او باید به میدانِ اصلی شهر میرفت، جایی که ملیکا قرار گذاشته بود. اما در مسیرِ تاریکِ کوچه، سایهای را دید که به دیوار تکیه داده بود. کیانا میخکوب شد. سایه تکان خورد و نوری کوچک از سیگاری که روشن شد، چهرهی آن فرد را برای
یک لحظه نمایان کرد.
آن شخص، نه ملیکا بود و نه هیچکدام از پنج نفر. یک غریبه بود که با چشمهایی سرد به کیانا نگاه میکرد و در دستش، نامهای بود که انگار منتظرِ تحویل دادنش به کیانا بود.
کیانا با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، پرسید: «تو کی هستی؟ ملیکا کجاست؟»
غریبه لبخندِ تلخی زد و گفت: «ملیکا نیومد. اون فکر میکرد تو تنها میای، اما کسی که تعقیبت میکرد، خیلی سریعتر از اون به اینجا رسید.»
دنیایِ کیانا در یک لحظه دورِ سرش چرخید. او نه تنها از خانه فرار کرده بود، بلکه حالا مستقیم در دامِ چیزی افتاده بود که حتی ملیکا هم از آن خبر نداشت.
#عشق_ممنوعه
#پارت_چهارم
#رمان
👅🔍 یه نگاه به زبونت بنداز!
میدونی چه راز هایی از بدنت را میشه از روی زبانتان تشخیص داد؟🤔🌿
خب معلومه که نمیدونی پس بیا به حرف من گوش کن تا بیماری های بدنت را تشخیص بدم
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📸 فقط یه عکس واضح از زبونت بفرست
تا نشانههای قابل مشاهدهش رو برات بررسی کنیم و توضیح بدیم 👀✨
🔥 اگه کنجکاوی بدونی زبانت چه چیزهایی رو نشون میده،
همین الان عدد 22 را بفرست 👇🏻👇🏻
@aaooz0
«تست زبان رایگان » 👅💚
هدایت شده از - 𝗖࣪𝗵꯭𝗮̸𝗹࣭𝗹𝗲࣪𝗻͞𝗴̸࣭𝗲 𝗖࣪𝗵͟𝗶̸𝗹࣭𝘆 ۫ᥴ⃘ᦱ ๋ ִ
#مینی_چالش
𝗛𝗶 𝗕𝗮𝗻𝗼💕^᪲ ⋆࣪ ࣭
های بانو روالی🥨^᪲ ⋆࣪ ࣭
اومدیم با یک مینی چالش جدید💭^᪲ ⋆࣪ ࣭
اگر یک پیشی داشتی اسمشو چی میذاشتی⭐️^᪲ ⋆࣪ ࣭
ایگ؟ در شأن شما نیست💕^᪲ ⋆࣪ ࣭
پرایوتم بانو🥨^᪲ ⋆࣪ ࣭
@Dorsa_kiut💭^᪲ ⋆࣪ ࣭
چنلمون بانو⭐️^᪲ ⋆࣪ ࣭
@Channel_chily 💕^᪲ ⋆࣪ ࣭
هدایت شده از نسخه قدیمی/𝐛𝐚𝐫𝐚𝐧★
هر کی تیز 👩🏻🦳 داد میبره🛐 ✿⃘ ࣪ ࣭
فقط اولین نفر قبوله 😛 ✿⃘ ࣪ ࣭
تو گپ بدین ایدی قبول نیست
٬کپی نکن میفهمم٬ 🌟 ✿⃘ ࣪ ࣭
گپ❕️ ✿⃘ ࣪ ࣭
https://eitaa.com/joinchat/1129842388C6ccd7fe244
امار ۷۴۵ گپو باز می کنم بدین لف حر*مت 💐
هرکی شرکت کنه جایزه داره🤩>>