eitaa logo
ماه من
178 دنبال‌کننده
640 عکس
150 ویدیو
2 فایل
من کیم ؟. دختر دهه هشتادی . اینجا کجاست ؟ . اینجا قرار حرف دل بزنیم 🥲 .گپی ؟🙂 فور قشنگ تره 🌿🕊️ .لینک ناشناسمون https://harfeto.timefriend.net/17526093616689 من اینجام : @eli313a
مشاهده در ایتا
دانلود
از آدمی که خسته شده هر کاری برمیاد..
کلاس😅💔
-
بوکس این شکلیِ که غماتو روی کیسه بوکس و ستون خالی میکنی.. لامصب دیه گرون شده نمیشه ضربه ها رو روی آدما پیاده کرد !
ماه من
می‌دونی... امروز پنج‌شنبه‌ست، نه تورو یادم رفته، نه اون لبخندای آرومی که باهاش دلِ دنیا رو می‌بُریدی
چقدر این روزها سخت میگذرد چقدر سنگین است روزها و شب هایش چقدر خاطرات این روزها و روزهای تلخ خاطرات تلخ تر را یادآوری می‌کند جمعه آن دی ماه ..... ۱۳۹۹/۱۰/۵ روز چهارمیست که تمام زندگیمان روی تخت بیمارستان با چشمان بسته ولی چشم انتظار که یک نفر آشنا از در وارد شود قلبش هنوز می‌تپد و منتظر ... نگاه دلش به در ...ولی انگار دنیا سنگ شده .... سرد سرد روی تخت بیمارستان با آدم های نا آشنا اطرافش و همه همه های غریبه ها وصدای بوق دستگاه و ..... و چه گذشت به تو مادرم این هشت روز غریبانه .... پنج روز دیگر راحت میشوی از این دنیا با تمام سختی ها و دردها و رنج ها و زجرهایش و تمام بی وفایی هایش و آرام میگیری....و آسوده میشوی 😭 سایه‌ی سپید و سکوت سنگین روزهای آخر، دیواره‌های سیمانی بیمارستان، سردتر از هر زمستانی، گویی نفس‌های گرم مادر را هم به خود می‌کشیدند. در آن اتاق که بوی تند الکل و سکوت، تنها همراه مادر بودند، زمان از حرکت ایستاده بود و تنها، صدای تیک تاک آرام دستگاه‌ها بود که ریتم تلخ بودن را دیکته می‌کرد. اری همان کوه استوار و حالا در زیر انبوهی از سیم‌ها و لوله‌های نجات‌بخش، چون پرنده‌ای زخمی بر تختی سپید آرمیده بود. چشم‌هایش، دریچه‌های همیشه گشاده بهشت، گاهی به سختی باز می‌شدند و با نگاهی خسته، اما هنوز پر از عشق، دنیا را برایم خلاصه می‌کردند. در آن نگاه‌ها، دیگر خبری از سرزندگی دیروز نبود؛ تنها یک آرامش شیشه‌ای موج می‌زد که می‌دانستم پشت آن، طوفان‌های عظیمی از رنج پنهان است. من می‌نشستم و تماشا می‌کردم. تماشای خطوط رنج بر پیشانی‌اش، تماشای بالا و پایین رفتن سینه‌اش که گویی هر نفس، آخرین تپش قلب من بود. دستش را می‌گرفتم؛ دست‌هایی که روزی تمام زندگی کودکی‌ام بودند و حالا، مثل برگی پاییزی، سرد و بی‌جان شده بودند. تنها آرزویم این بود که گرمای دستم به عمق وجودش برسد و بگوید: «هنوز هستم، هنوز با توأم.» بیمارستان شده بود معبد وداع؛ در دل التماس می‌کردم که صبح فردا نیز خورشید را در نگاه او ببینم. روزهای سخت و تلخ، اما پر از حضور ناب او که حتی در ضعف، قوی‌ترین تکیه‌گاه من بود. و من می‌دانستم که این سکوت سنگین، پیش‌درآمدی است بر غیبت ابدی، بر روزی که دیگر هیچ صدایی،. این‌ها آخرین فصل‌های عاشقانه‌ترین کتاب زندگی من بودند؛ نوشته شده با اشک و نور کم‌فروغ چراغ شب بیمارستان، و با جوهری از جنس آرزوی محالِ ماندن.
به قولِ سوزان علیوان: تمامِ راه‌هایی که پیموده‌ام مرا به خود بازگرداند؛ گویی چیزی نبوده‌ام جز نامه‌ای به خویشتن..
من شاید تا ابد برای دیواری که خراب کردم اشک بریزم، ولی با آجر لق کنار نمیام .
-
آقای قاضی ‌لیوانِ مارو زدن شکوندن شما از نیمه پرش حرف میزنی؟!
با همه کنار میام جز آدمای احمق لامصبا انگار سوهانِ روحن🦦
_