اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معمی نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
ماه من
دیدمش از یاد بردم گفته های خویش را...
گفتی مرا به عشق که باید ز جان گذشت
جانم توئی چگونه توانم از آن گذشت ؟!