واقعا محدودیت نیست ولی کار عکاسی ما دخترای چادری خیلی سخته
مثلا دیشب توی اون شرایط
خاکی بودن زمین باید حواست باشه چادرت وقتی میشینی خاکی نشه و میشینی بخاطر باد چادرت نچسبِ ب بدنت
توی بادی چادرت از سرت باز نشه
باید حواست باشه چادرت به صندلی و.... گیر نکنه
ولیییی همه این مشکل ها رو بخاطر عشقی ک داریم به جون میخریم :)))
بعد یک سری دوربین رو فقط برا نمادین گذاشتن رو شونشون و راه میرفتن
خوب ۴ تا عکس بگیر حداقل
فکر نکنم چیزی ازت کم بشه ها 😔😂
ماه من
از یک سری از ادم ها یک رفتاری میبینی نه ناراحت میشی نه متنفر فقط ساعت ها می شینی با خودت میگی : چر
گاهی بعضی آدمها فقط میان تا بهمون یاد بدن فرق داشتن، فقط یه خیال بود… و ما بودیم که به سادهدلیمون لباس متفاوت به تنشون کردیم.
ماه من
مگهفایدهایهمداره بهدرختیکهتبدیلبههیزمشده بگی،باغبونتپشیمونه....
وقتی شاخهها در آتش سوختن و ریشه بیپناه شد، پشیمونی باغبون دیگه فقط مرثیهایه که روی خاکستر خونده میشه…
ماه من
میگه ک : به سوی تو به شوق روی تو به سوی کوی تو سپیده دم ایم مگر تورا جویم بگو کجایی،؟
من اینجایم، میان دلتنگیهای شبانه،
همانجایی که هر سحر، دلتنگیهایم به سمت تو پر میکشن…
وقتی حالت بد میشه ولی تجهیزات نیست ک اب قند درست کنی 😔😂
اب یخ بود 😔😂
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سه ساله هر غمی، هر مشکلی، هر بنبستی که پیش روم بود، فقط یه اسم رو صدا زدم: «یا رضا».
سه ساله همهی رازهای دلم رو فقط به حرمت گفتم و مطمئن بودم که میشنوه.
اما سفر… سفر سخت بود، هر بار چیزی سد میشد.
امسال قسمت کربلا نشد…
ولی انگار آقا خودش خواست، خودش صدام زد.
بعد از هفت سال دوباره مهمون مشهد شدم.
یهویی.....
رسیدم، همون صحن همیشگی همه خاطرات بچگیم زنده شد
نشستم، خیره شدم به گنبد، دلم لرزید…
یاد همهی دلتنگیها افتادم، یاد سه سالی که همهی کارهامو به آقا سپرده بودم.
زیر لب گفتم:
«سلام آقا… من دوباره برگشتم، با دلی پر از دلتنگی.