آدمیزاد موجود عجیبیه، یهو به خودش میاد و میبینه دلتنگ چیزهایی شده که یه روز با خواست خودش ولشون کرده بود.
آن شب و شبهای بعدیِ بسیاری نخوابیدم، و فهمیدم اندوهی که
آدم را نمیکشد به شکلهای دیگری درمیآید که از مرگ بدتر است.
ماه من
اصلیه همونیه که حالتو از چشمات میفهمه.
اصلیه همونه ک میاد حالت رو از خودت بپرسه نه از بقیه
همونیه ک دل جرعت داره با اکانت فیک یا تو ناشناس حرف نمیزنه و حرفی داره مستقيم به خودت میگه
ماه من
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم . .
مگر ز غم خویش نخوردم زخم اندر زخم،
که خود دشمن جانم، چنین آمد به سختی و کِشم.
احساس دوست نداشتنی بودن ولم نمیکنه، همزمان یه دور هم از خودم دلخورم که چرا اصلا دلم میخواد دوست داشته بشم.
نمیدونم عزیزم، شاید تلخترین قسمت زندگی اونجاییه که مجبور میشی قبول کنی هیچی قرار نیست اونطوری که تو دلت میخواد پیش بره.
از توضیح دادن خودم به دیگران متنفرم. برام هیچ اهمیتی نداره که تو درباره من چه فکری میکنی، من حتی حاضر نیستم ذرهای تلاش کنم تا طرز تفکر تورو نسبت به خودم عوض کنم.