وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی، نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولا با سر و صدا و درگیری اتفاق نمیفته بلکه به صورت تدریجی، در درون ما و با یه خلا شکل میگیره.
نیاز دارم برگردم به روزی که دو تا غریبه بودیم و زخمت رو تنم نبود، میدونی اون موقع هم آدم غمگینی بودم ولی انقدر زخمی و غمگین نه.
هیچوقت مهم نبوده که تو چقد بی لیاقت بودی و کارهایی که کردم رو ندیدی، مهم اینه که من بهت نشون دادم که چطور میتونم یه آدم رو تا حد مرگ و خیلی بالاتر از لیاقتش دوست داشته باشم و تهش همه چی رو تموم کنم و برم.