ولی من دیگه حتی حوصله این رو هم ندارم که بخوام یبار دیگه خودم رو به کسی معرفی کنم، بگم چیام کیام، حوصله دیت ندارم، حوصله قرارهای عاشقونه توی این کافه اون کافه ندارم، حوصله اعتماد کردن به آدم اشتباهی و غصه خوردن براش رو ندارم، حوصله تا صبح چت کردن و ذوق کردن ندارم، من حوصله خیلی چیزها رو ندارم، انگاری تو من احساساتم مردن، انگاری خالی شدم از حس، از حوصله، از عشق.
اگه براتون مهمم بهم بگین، ثابت کنین، ابراز کنین، من نمیتونم با دوریهاتون دوستی کنم.
بحث حسادت نیست، ولی سوال «چرا من نه؟»
غمگینترین چیزی بود که میتونسم از خودم بپرسم.
ماه من
بین حرفتون کامل درست ولی وقتی ی کاری میکنه ی حرفی میزنه ک دیگه تو هیچ کاری نمیتونی بکنی و میاد منکر
وقتی احساست را گفتی و جواب رد شنیدی، دیگه فکر کردن بهش یا نگه داشتنش توی دلت معنایی نداره و همونجا تمومش کن. فکر کردن بهش فقط زخمت رو تازهتر میکنه یادت باشه، همیشه همهی آدما لیاقت عشق و بودنِ تو رو ندارن.
و من پیر شدم تا به بعضیاااا ثابت کنم (هر کسی لیاقت دلِ پاک تو رو نداره.)
#دهه_فاطمیه
دلم برای آن روزها تنگ شده…
برای بوی چای هیئت، صدای سینیها، دلتپیدنِ قبل از شروع روضه.
برای لبخندهای خستهی خادمانی که با تمام وجود، بندگی میکردند نه فقط خدمت.
مرور دلتنگی همین لحظههاست…
قابهایی از اشک و لبخند، از دستانی که با نام زهرا (س) جارو میزدند و دلهایی که به نیت مادر، میسوختند.
خادمی فقط لباس مشکی نیست، دل سیاهشده از عشق است… و ما هنوز، نیازمند همان حالیم.