رویای نیمه شب:)
تقدیم به همان یک نفر:))))) بعضی شبها، ماه آنقدر نزدیک است که فکر میکنی اگر دستت را دراز کنی، میتوان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشمهای شب را دوختهام به سقف خیال،
تا حقیقت را از لایِ انگشتهای سکوت، وام بگیرم.
اینجا، در این قابِ بیقاب،
همهی نفسهای به زنجیر کشیدهشدهی دیروز،
رها میشوند مثل پرندهای که بالش را از یاد برده است.
میانِ من و تو، میانِ این همه پنجرهی بسته،
فقط یک نیمشب فاصله است،
که در آن، رویاها از قفسِ واژهها میگریزند
تا در گوشِ سکوت، نجوا کنند:
«همهی حقیقتها، یک روز آزاد خواهند شد...»
درد دارد وقتی ساعتها مینشینی
به حرفهایی که هیچوقت قرار نیست بگویی فکر میکنی..
از فهمیدن خستم.
نمیخوام دیگه.
نمیخوام درک کنم، نمیخوام مراعات کنم.
میخوام کلهشقترین و زبوننفهمترین موجود این سیاره باشم.
بسه، هر بلایی سرم اومد.
من همیشه در حالِ فرار بودهام.
فرار از آنچه که هستم، فرار از آنچه که باید باشم.
هیچچیز مرا به این دنیا متصل نمیکند.
من به اندازهی یک چمدانِ جا مانده در ایستگاه قطاری که دیگر هیچ مسافری ندارد، احساس تنهایی میکنم.