قابِ رها شدن
شب که میرسد، من و تو و همهٔ حقیقتهایی که در روز پشتِ لبخندها پنهانشان کردهایم، اینجا جمع میشویم. این قاب، تنها جاییست که سکوت حرف میزند و واژهها، بند از بالِ پرندهها باز میکنند.
در این «رویای نیمه شب»، فرقی نمیکند مسافر کدام ایستگاهِ متروک هستی؛ اینجا جایِ چمدانهای جا مانده و نفسهای به زنجیر کشیده هم هست. بیا و دلت را، با همهی خستگیِ «نمیخوام فهمیدن» و «نمیخوام مراعات کردن» اش، روی خطِ این قابِ بیقاب بگذار.
بگذار حقیقتِ درونت، حتی اگر تلخ است، در گوشِ سکوت نجوا شود. چون اینجا، میانِ من و تو، فقط یک نیمه شب فاصله است؛ نیمه شبی که رویاها را از قفسِ واژهها میرهاند.
پس خوش باش به این پناهگاهِ شبانه؛ جایی که بودن در آن، یعنی رها شدن از قفسِ هرچه «باید» و «نباید».
«همهٔ حقیقتها، یک روز آزاد خواهند شد...»
و امروز، نوبتِ آزادیِ توست.
#رویانوشت
رویای نیمه شب:)
...
تقصیر خودم بود که حاضر بودم همهی دردات رو محکم بغل کنم و به دوش بکشم، ولی تو هیچوقت غمگین نباشی.
امشب، قبل از اینکه چشمانت را ببندی، یک دقیقه به این فکر کن: کدام حقیقت را امروز پشت لبخندت پنهان کردی؟ اینجا جای امنی است برای رهایش...
رویای نیمه شب:)
من همیشه در حالِ فرار بودهام. فرار از آنچه که هستم، فرار از آنچه که باید باشم. هیچچیز مرا به این د
چمدانهای جا ماندهات را بیاور اینجا. ایستگاه متروکِ دلت، هنوز قطاری برای رفتن دارد.