رویای نیمه شب:)
من همیشه در حالِ فرار بودهام. فرار از آنچه که هستم، فرار از آنچه که باید باشم. هیچچیز مرا به این د
چمدانهای جا ماندهات را بیاور اینجا. ایستگاه متروکِ دلت، هنوز قطاری برای رفتن دارد.
تقصیر خودم بود که حاضر بودم همهی دردهایت را محکم بغل کنم و به دوش بکشم، ولی تو هیچوقت غمگین نباشی.
هدایت شده از _ کنجِحجره .
نمیشه بزارید من برم تو یه خونهی نقلی با سقف ِچوبی و دیوار کاهگلی ، بدور از ادما زندگی کنم ؟
آدمایی که میتونی باهاشون راجب مزخرفترین و مسخرهترین چیزا شوخی کنی ولی دو دقیقه بعدش میشه راجب عمیق و جدی بودنِ زندگی باهاشون حرف بزنی واقعیترین و نزدیکترین آدمای زندگیتن.