.
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها، تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجرهام میگرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب
- هوشنگ ابتهاج
یه وقتایی دلت یه پیام میخواد. نه از کسی که رفته. نه از کسی که هست. از کسی که یه روزی بود، و حالا فقط توی «آنلاینهای» ذهنت پیدا میشه.
«آن شب که باران آمد»
آن شب که باران آمد، فهمیدم بعضی حرفها را باید به آسمان سپرد.
آن شب، وقتی باران شروع شد، پنجره را باز کردم. بوی خاکِ خیس و بویِ خاطرههای کهنه با هم آمدند تو. یادِ آن روزی افتادم که رفتی و گفتی «برمیگردم»؛ و من هنوز، هر شب، پنجره را باز میگذارم.
سرنوشت شاید همین باشد: انتظارِ بیپایان برای چیزی که شاید هرگز نیاید، اما تو باز هم پنجره را باز میگذاری.
باران که بند آمد، فهمیدم خیس شدهام. ولی نه از باران. از یادِ تو.
#سرنوشت