یه وقتایی دلت یه پیام میخواد. نه از کسی که رفته. نه از کسی که هست. از کسی که یه روزی بود، و حالا فقط توی «آنلاینهای» ذهنت پیدا میشه.
«آن شب که باران آمد»
آن شب که باران آمد، فهمیدم بعضی حرفها را باید به آسمان سپرد.
آن شب، وقتی باران شروع شد، پنجره را باز کردم. بوی خاکِ خیس و بویِ خاطرههای کهنه با هم آمدند تو. یادِ آن روزی افتادم که رفتی و گفتی «برمیگردم»؛ و من هنوز، هر شب، پنجره را باز میگذارم.
سرنوشت شاید همین باشد: انتظارِ بیپایان برای چیزی که شاید هرگز نیاید، اما تو باز هم پنجره را باز میگذاری.
باران که بند آمد، فهمیدم خیس شدهام. ولی نه از باران. از یادِ تو.
#سرنوشت
«آن شب که ماه را بوسیدم»
بعضی شبها، سرنوشت آنقدر مهربان است که ماه را نزدیکت میآورد.
نشسته بودم روی پشتبام، و ماه آنقدر پایین بود که فکر کردم اگر دست دراز کنم، میتوانم لبهاش را لمس کنم. آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، دلم نگرفت. فقط نگاه کردم و لبخند زدم.
گاهی سرنوشت همین است: لحظهای کوتاه، یک ماهِ نزدیک، و قلبی که برای اولین بار بعد از مدتها، آرام میگیرد.
آن شب، ماه را بوسیدم. از همان دورها. با نگاه.
#رویا_نوشت۲
اگه بخوام توضیح بدم خیلی قانع کننده نیست ولی برای خودم...
جوریه که میتونم سالها بخاطرش، بی وقفه گریه کنم.
میگن سرنوشت تویِ نیمهشب نوشته میشه. ولی من فکر میکنم سرنوشت همون لحظهایه که تو تصمیم میگیری به کسی پیام بدی یا ندی. همین.