«به سکوت خو میگرفت و آن قدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.»
#عباس_معروفی
- @Moqlgh
به خوابی تلخ محکومم به خوابی سرد و بی پایان
که حتی ابن سیرین هم از تعبیرش شود حیران
قرار قصه تا وقتی پریشان حالی و کوری ست
چه فرقی میکند یوسف ته چاه است یا زندان
به روی خویش در بستم ولی غم با کلید آمد
به لطف روزگار اینبار صاحب خانه شد مهمان
کی ام من؟ خستهای از خویشتن سیراب از دنیا
چنان رودی که در نزدیکی دریا کند طغیان
تنم انبوه اندوه دلم را بر نمیتابد
بسان کشت انجیر معابد در دل گلدان
به دنبال چه میگردیم وقتی اوج خوشبختی
شبیه برج میلاد است در دود و دم تهران
غریبی میکند گرمای آغوش زمین با من
تنم سرد است آری سردتر از جسم کوچک خان
نیازی نیست حالم را بپرسی خوب معلوم است.
دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بی جان
#هادی_معراجی
- @Moqlgh
کردی پس از رقیب نظر سوی من، دریغ
خون مرا به خنجر آلوده ریختی...
#حسنبیگ_خاکی
- @Moqlgh
گاهی با دویدن به سمت کسی، نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت، پس با کسی بمان که نصف راه را به سمتت دویده است...!
#عباس_معروفی
- @Moqlgh