سهم ما در وسط معرکهی عشق چه بود؟
غمُ دلتنگیُ حسرت همه یکجا با هم
درد ِدل با کس نگفتم درد من گفتن نداشت ؛
خنده بر لب میزنم هر چند خندیدن نداشت :)
«رفتی و هزارتوی سینۀ من، جای خالی تو را با فانوسِ مردهای روشن می کند...
«نبودنت را نه با اشک، که با نبضِ رگهایم اندازه گرفتم؛ هر طپش، یک قدم به سویِ گورِ خاطره.»
گفت: رها کردن سخت بود؟
گفتم نه به اندازه ی نگه داشتن چیزی که واقعی نبود.
از اینکه بهت نیاز دارم متنفرم
چون تو حتی به من فکرهم نمیکنی