پدر آمد دل شب گوشه ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله
تا عمو بود عدو می ترسیدش
از رجز خوانی اش می لرزیدش
رفت و چشمان مـن رأس وی را
هر کجا روی نیزه می دیدش
زنده و قبراق بودند و جوان ؛
حال اما چند تکه استخوان ...
https://eitaa.com/Motahhare_3
چشم ها و چشمه ها خشک اند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ،
همچنان که نام ها در ننگ !
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .
آه باران ، ای امید جان بیماران !
بر پلیدی ها - که ما عمریست در گرداب
آن غرقیم -
آیا چیره خواهی شد ؟
_ فریدون مشیری
مُطهّره 📚_🇮🇷
تو را من چشم در راهم ؛ شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجَن، سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون
مرده ماران خفتگانند ،
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گَرَم یاد آوری نه ، من از یادت نمیکاهم!
تو را من چشم در راهم..
هدایت شده از امیر اسدی
تا فهمید که تصمیم آنها
برای جنگ با حسینعلیهالسلام
جدی است!
نزد عمرسعد رفت و به او گفت:
تو واقعا میخواهی با این مرد بجنگی؟!
گفت: آری؛
به خدا قسم، چنان جنگی بکنم
که کمترین اثر آن
افتادن سرها و بریدن دستها باشد!
این را که شنید، عمر سعد را ترک کرد،
و در حالی که میلرزید،
کم کم به سپاه امام نزدیک میشد.
یکی از لشکریان عمرسعد رو به او گفت:
ای حُر؛
اگر از من میپرسیدند
شجاعترین مرد کوفه کیست،
از نام تو نمیگذشتم؛
چرا اینطور به خود میلرزی؟!
فرمود: به راستی که خود را
میان بهشت و جهنم میبینم.
و به خدا سوگند اگر تکه تکه شوم
و مرا با آتش بسوزانند،
من جز بهشت چیز دیگری را
انتخاب نخواهم کرد...
مفیدالارشاد،ج۲،ص۱۰۰و۱۰۱
دل دل مکن ای حر ریاحی
اگر در دل خود غرق گناهی
اگر مانده به روی تو سیاهی
برو سوی حسین شاه الهی