وقتِ ظهور عفت و طلوعِ عصمت آمده
مانده شبِ سیاه دل، منتظرِ پگاه تو
کی بشود که شاعری، مدح کمال گویدت
وصف کند ز گوشهی گنبد و بارگاه تو
جوانان بنی هاشم بیاید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا وندا که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم
مدینه مادرش چشم انتظار است
به خیمه عمه اش دل بی قرار است
کجا رفتند و آن رعنا جوانان
کجا رفتند و آن پاکیزه جانان
نباشد مادرش لیلا بیاید
تماشای قد اکبر نماید
بگویید عمه اش زینب بیاید
علی بر در خیمه رساند
ای سـاربـان آهـسـته رو کـآرام جـانـم میرود
وآن دل کـه بـا خــود داشـتم با دلستانم میرود
صبـر از وصـال یــار مـن برگشتن از دلدار من
گــر چـه نبـاشد کـار مــن هـم کار از آنم میرود
در رفـتـن جـان از بـدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پـنـهان نـمیمـانـد که خـون بـر آستـانم می رود
محمل بـدار ای سـاروان تنـدی مکن با کاروان
کـز عـشـق آن سـرو روان گـویــی روانـم میرود
از پرچمی که روی دوشت فخر میکرد
معلوم شد که منصب تو فرق دارد
مثل علی مرد خدا مرد دعایی
در سجده یارب یارب تو فرق دارد
تا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریخت
بر دامن سپهر، ز چشم سحاب، آب
تیری گذشت از سر شستی به سوی مشک
عباس را نمود از این غم کباب آب
یا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفت
دین فروشی بری از ساخت عباس من است
هی نگویید چرا ام بنین پیر شده
سبب حالت من حالت عباس من است
دستهای پسرم گشته قلم در لب آب
صفحه سینه پر از محنت عباس من است
به یاد قامت سقا و دست و همت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم
گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق ابوالفضل
یکی یکی بشنیدم دو تا دو تا بنویسم