هدایت شده از -گذرِعُمر؛
آنقدر دلم کربلای حسین را میخواهد
که فقط خدای حسین میداند..💔
تو این مدت، تقریبا کسی از کسی نپرسید «برنامه چیه»، و هرکسی هم خواست کاری بکنه کسی بهش نگفت «تو هم دلت خوشهها». کلا به صورت جمعی به این درک رسیده بودیم که بذار هرکسی، هرجوری که میتونه با این تاریکی و ناامیدی بجنگه.
فرمان آتش به اختیار شنیدید؟ فرمانده به سربازاش میگه منتظر دستور نمونید، هرجا با منطق خودتون حس کردید باید شلیک کنید، بکنید. فرمان آتش به اختیار از جبههها به خونههای ما رسید. هرکسی با روش خودش جنگید تا بتونه جسم و روحش رو به سمت فردا بکشونه. حالا همون فرداست؟ نمیدونم.
ذهنم هنوز در حالت تعلیقه. منتظره که اخبار بد رو بشنوه و جوری مدیریت کنه که قلبم دووم بیاره. شبیه سربازهایی که بین رها کردن ماشه و آماده به شلیک بودن، موندن. شبیه دروازبانی که به خاطر مه متوجه نیست بازی تموم شده و هنوز گاردشو حفظ کرده.
داشتم فکر میکردم کی این جریان بیاعتمادی، هوشیاری و انتظار حادثه از بین میره... جوابهای خوبی به ذهنم نرسید.