بچه که بودم دوست داشتم تمام دنیا را با پاي پیاده بگردم ؛ میخواستم جهانگردي تنها باشم که دلش را میزند به دریا و تمامِ هرچه که دارد از دیدن دنیا باشد . امّا انگار جهان چرخید و کوچک شد ؛ صاف افتاد میانِ چشم هایت! حالا جهان در دستهای من است :) و من جهانگردی کوچک هستم که دنیا را از دریچهی چشمهای مهربانت میبینم'🪐 .
تصوری که ازت دارم کاملا نمکیه*
یه ادم با نمک که آرومه خیلی..
ساکته،
ولی به وقتش میتونه یه جمله بگه و همه رو بخندونه.
تو چهرهی بانمکی داری :)
خیلی خوب فک میکنی و بعد بهش عمل میکنی.
شاید از اینکه مثلا توی مدرسه یه گوشهی حیاط بشینی و تو هوای خنک پاییزی، یه کتاب بخونی لذت ببری.
چیزای آروم شبیه به توان.
مثلا..
موج دریا،
بارون نم نم.
میدونی، یجور خاصی آرومن، یجوری که ممکنه شدید بشن، ممکنه یهو بیشتر از اون ظرفیت باشن.
فک نمیکنم جثهی خیلی بزرگی داشته باشی.
نمیدونم، شاید شبیه به خودم، من حس میکنم ظریفی.
همونجوری که روحیات و خلقیاتت ظریفن.
تو یکم شبیه به منی، اون جاهایی که وایب سفید ک نسکافهای میدی.
و همچنین بوی قهوه،
وایب یه آدمی که توی یه کافه نشسته دارره آروم آروم قهوه میخوره، و بارون رو تماشا میکنه.
#چالش .
مُتوهم!
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است مولانا؛
همه را غیر تو یک روز رها خواهم کرد
گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم