مُتوهم!
دستی به دوش غیرنهاد از سر وفا مارا چودید لغزش پارا بهانه ساخت.
تو همانی که شب و مه
همه آهنگ و دل و رَه
منه آواره و حیران ، در خَمِ اَبرویت
پژمُرده شده ام ؛
این دیوانه را با لَبخندت آشنا کن.